Skyscraper large

عاشقی، تنهایی و حیرت

سروش دباغ

عاشقی از احوال اگزیستانسیل انسان است؛ نظیر غم، شادی، یأس، دلهره، اضطراب… احوال غریبی که به نظر نمی رسد بتوان نظیر آنرا در میان دیگر موجودات زنده سراغ گرفت؛ همانگونه که «مرگ آگاهی» ، به تعبیر برخی از فیلسوفان اگزیستانسیالیست، تنها در میان انسانها یافت می شود و فقط می توان آنرا در جامعه انسانی سراغ گرفت.

تمام حیوانات می میرند و روی در نقاب خاک می کشند؛ اما انسان تنها موجودی است که می داند که می میرد و به زوال و نیستی خویش تفطن دارد و درباره آن می اندیشد. همچنین است نفرت ورزیدن و آرزو کردن که تنها می توان این احوال را در میان انسانهای گوناگون، با تیپولوژی های روانی مختلف رصد کرد و سراغ گرفت.

بنا بر یک تفسیم بندی کلان درباره عشق، می توان عشق افلاطونی را از عشق غیر افلاطونی و رمانتیک تفکیک کرد و بازشناخت.

در عشق افلاطونی، معشوق غیر زمینی است و با گذشت زمان، دستخوش ضعف و زوال و فنا نمی شود؛ رابطه عاشقانه در این نگاه عبارتست از فنای در امر بیکران و با او یگانه گشتن. محبوب ازلی در نوشته های عموم عرفای ادیان ابراهیمی چنین معشوقی است و با گذر زمان، بر دامن کبریاییش ننشیند گرد؛ معشوقی که وجود تازه ای به عاشق می‌بخشد و نگاه و نگرش نوینی به هستی برای او رقم می زند، عشقی که با دیده سیر و زهره شیر و دلیری و شجاعت و خطر کردن در می رسد: هترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است». عرفای مسلمان، خدا را چون معشوقی می انگارند که با عاشق وفاداری می کند و نسبت به او گشاده روست؛ در عین حال ، هر از گاهی از عاشق روی بر می گیرد و جفا پیشه می کند ؛ روی برگرفتنی که سالک را دچار قبض های روحی عظیم می کند و زندگی متعارف و خواب وبیداری او را مختل می کند :

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آنِ منی کجا روی بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود

خواب مرا ببسته ای، نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای، بی تو به سر نمی شود

(جلال الدین رومی، دیوان شمس، غزل۵۵۳ )

در این تلقی، نفسِ این زیر و زبر شدن ها و تلاطم های وجودی و از سر گذراندن جزر و مدهای روحی،عین سلوک است و سالک طریق را مدد می رساند تا هاضمه فراخ و سعه وجودی بیابد:

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر، هیچ مگو

گقتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

(همان، غزل ۲۲۱۹)

در عین حال، برخی از عرفای مسلمان نظیر مولوی عشق زمینی را تأیید کرده اند و آنرا به منزله پل و معبری انگاشته اند برای پای نهادن بر بامهای آسمان و احوال خوش معنوی را نصیب بردن:

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص وعیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

عاشقی گر زین سر و گر زان سراست
عاقبت ما را بدان سر رهبر است

(جلال الدین رومی، مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۲۴-۲۲ و ۱۱۱)

برای عارفی چون مولوی، مطلقِ عشق ورزی مبارک است؛ هم عشق زمینی و هم عشق آسمانی؛ در عشق زمینی،عاشقی که درگیر رابطه عاشقانه با دیگری است، خود را در میان نمی بیند و معطوف به محبوب می شود و از غیر، روی بر می گیرد و در چهره دوست چشم می دوزد و از خویشتن، دست کم برای چند صباحی، غافل می شود.

این گونه مواجهه با محبوب، برای فائق آمدنِ بر خود شیفتگی و از میان برداشتن خود کاذب و فربه شده ، امری است مبارک و برگرفتنی. پس از تحقق تجربه عشق زمینی، سالک مستعد پای نهادن بر بامهای آسمان و فرا چنگ آوردن عشق آسمانی و از سر گذراندن تجربه های باطنی می شود؛ تجربه هایی که در آنها ، فاصله ها از میان برداشته شده و مرزها فرو می ریزد و عارف در امر بیکران مستحیل می گردد و با « او» یکی می شود:

گفتی «اسرار در میان آور»
کو میان اندراین میان که منم

این جهان و آن جهان مرا مطلب
کاین دو گم شد در آن جهان که منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بیکران که منم

گفتم ای جان تو عین مایی گفت
عین چه بود در این عیان که منم

(جلال الدین رومی، دیوان شمس ، غزل۱۷۵۹)

از عرفان کلاسیک که بگذریم، سهراب سپهری نیز، به مثابه یک سالک مدرن که در این زمانه می زیست و دغدغه های معنوی خویش را در جهان راز زدایی شده کنونی پی می گرفت و سامان می بخشید؛ در هشت کتاب، از درک و تلقی خویش از مفهوم «عشق» پرده بر می گیرد:

«و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس
و عشق، تنها عشق/ مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
. . . و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
…صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و باشنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست »؛

( سهراب سپهری، هشت کتاب، «مسافر»)

«من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
…چکچک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق
جریان گل میخک در فکر
… و صدای کفش ایمان را در کوچه عشق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ»

(همان، « صدای پای آب»)

« در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است»؛

(همان، حجم سبز، شعر «به باغ همسفران»)

«به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد»؛

(همان، حجم سبز، شعر « دوست»)

عاشقی برای سپهری نحوه ای از وجود ( mode of being ( است که با سبکباری و سبکبالی و ترک تعلقات در می‌رسد و تداعی کننده سفر کردن به سوی خلوت اشیاء و درجا نزدن و عبور کردن و هم نورد افقهای دور شدن است.

انسان عاشق چندان تخته بند اینجا و اکنون و دلمشغول داشته ها و برخورداریهای خود نیست؛ بلکه بیش از هر چیز خود را در این عالم مسافری می یابد، مسافری که مدام در سفر است و «بند کفشش به انگشت های نرم فراغت گشوده نخواهد شد».

عشق، سفر به سوی خلوت زندگی است و بی تعلقی را به رای العین دیدن و تجربه کردن؛ عشق هم عنان است با پرنده شدن و پرواز کردن و فارغدلاته پر کشیدن و فضاهای جدید را درنوردیدن و کشف کردن.

چنانکه از هشت کتاب بر می آید، سپهری، وقتی از عشق سخن می گوید، چندان به عشق رمانتیک و زمینی نظر ندارد و آنرا بحساب نمی آورد؛ بر خلاف فروغ فرخزاد، دوست سپهری که همزمان با او شعر می سرود و به لحاظ فرم، اشعار او نظیر سپهری پر از تصویر(image) است و عشقِ رمانتیکِ دل انگیز، در اشعار او، خصوصا در دفتر « تولدی دیگر» به زیبایی به تصویر کشیده شده است.

علاوه بر این، عاشقی در هشت کتاب با تنهایی هم عنان است. از نظر سپهری، عاشق همیشه تنهاست و «دست عاشق در دست ترد ثانیه ها ست»؛ تنهایی مد نظر سپهری نه از سنخِ تنهایی تلخ و سیاه، نظیر تنهایی کاموست؛ تنهایی ای که جهان را تیره و سرد و زمستانی و به خود وانهاده شده تجربه می کند؛ بلکه تنهایی معنویِ ناظر به سرشت سوگناک هستی است که فائق آمدن برآن، مادامیکه سالک در این دنیای خاکی می زید ، در زمره تمنیات محال است و هیچگاه محقق نمی شود.

سپهری به سالک طریق توصیه می کند که دچاراین تنهایی معنوی و اگزیستانسیل شود و از آثار و برکات آن برخوردار گردد:

« چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها، و سر به زیر و سخت».

در نگاه سهراب، وسعت مشرب و هاضمه فراخ داشتن و دل ندادن به تمجید ها و تقبیح های دیگران و آنها را پشت سر نهادن و در عین حال سر به زیر و متواضع بودن و چون کوه محکم و استوار بودن با تنهایی معنوی قابل جمع است ؛ تنهایی ای که همیشه هست و وجود سالک را، ولو برای مدت زمانی کوتاه، ترک نمی کند.

علاوه بر این، این تنهایی با غم خوردن عجین است؛ البته نه غم سیاه که ناظر به امور روزمره زندگی است و با حسرت ها، یأس ها و تلخیها ، تمناهای برنیامده، رقابت ها و حسادت ها عجین است و با ملالت و پریشانی و پشیمانی در می رسد؛ بلکه غم سبزی که ناظر به رد وحدت اشیاست و از جنس « ترنم موزون حزن»؛ ترنمی که بر ممکن نبودن وصل انگشت تأکید می نهد و « تا به ابد شنیده خواهد شد». ( برای آشنایی بیشتر با دو مقوله غم سبز و غم سیاه در هشت کتاب، نگاه کنید به: سروش دباغ، « فکر نازک غمناک» ضمیمه روزنامه اعتماد، پاییز ۱۳۹۰)

از منظر سپهری، « حیات نشئه تنهایی است » و در این تنهایی « سایه نارونی تا ابدیت جاریست»؛ مدلول این سخن این است که به هیچ نحوی نمی توان بر این تنهایی ازلی فائق آمد و از آن عبور کرد.

عاشقی هم در این میان ، سبکباری و سبکبالی و پرنده صفت بودن را به عاشق هدیت می کند و نمی تواند سالک را از غم سبز و تنهایی اگزیستانسیل و « هجوم خالی اطراف» برهاند؛ مادامیکه انسان زمانمند و مکانمند است و تخته بند تن خویشتن و مجالی برای از خود بدر آمدن ندارد؛غم سبز، گریبان او را رها نمی کند. مؤلفه دیگر عشق در نظام سلوکی و عرفانی سپهری، حیرت کردن و دچار بودن و مواجهه با مهابت هستی است:

«دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد»

( همان، « مسافر»)

« نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتراست
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد»؛

( همان، حجم سبز، شعر « نشانی»).

« کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
.. بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم/نام را باز ستانیم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان
…کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم»

( همان، «صدای پای آب»)

عاشق دچار عظمت دریای بیکران هستی است و این حیرت هیچگاه از وجود او رخت بر نمی بندد؛ حیرتی که ناظر به مهابت هستی است و پس از ترک شاهدهای عهد شباب فکری و احراز بلوغ فکری ،همراه با « ترسی شفاف» در می رسد و سالک را در کام می کشد. در عین حال، تأمل برانگیز است که سپهری، به گواهی هشت کتاب، مفتون عشق نوع دوستانه (altruistic) نیست و از آن چندان سخن به میان نمی آورد؛ عشقی که ناظر به انسانهای گوشت و پوست و خون دار پیرامونی است و پرداختن بدانها و دلمشغول ایشان بودن در آن محوریت دارد.

نزد سپهری، پرداختن به انسانهای رنجور و بینوا و شریک درد ورنج های ایشان شدن و از پی کاستن آنها برآمدن جزء مؤلفه های ضروری عشق ورزی و سلوک معنوی نیست.

به تعبیر دیگر، می توان از « هجوم حقیقت به خاک افتاد» و « طنینی از برخورد انگشتان با اوج» را شنید و بر فراز آبگیری پای گذاشت که درآن بهت پرپر می شود و صدای دوست می آید به گوش دوست؛ بدون اینکه لزوما از معبرِ انسانهای رنجور گذر کرد و غمخوار ایشان بود وشریک درد و رنجهایشان.

بنابرآنچه آمد، می توان چنین انگاشت که عاشقی در هشت کتاب سپهری متضمن مؤلفه های چندی است: سبکباری، سبکبالی، ترک تعلقات، تنهایی معنوی و حیرت. هر چند، فروغ فرخزاد درکی زمینی و رمانتیک از مفهوم عشق دارد؛ عشقی که «روشن طلوع بی غروب است و آفتاب سرزمینهای جنوب»؛ اما سپهری چنین تصویری از عشق ندارد و تجارب عاشقانه او ناظر به این سنخ احوال نبوده است.

در عین حال، سپهری، بر خلاف برخی از عرفای کلاسیک، چندان در اندیشه جدایی نیست؛ بلکه بیشتر با تنهایی معنوی خویش مأنوس است؛ از اینرو از عشق شورمندانه شکرینی که تمام وجود عاشق را تسخیر می کند و سالک را مدد می رساند تا بر فراق وجودی خویش فائق آید و کیمیای وصال و ابتهاج باطنی را فراچنگ آورد، نصیب چندانی ندارد و از آن ذکری به میان نمی آورد.

می توان چنین انگاشت که عاشقی برای سهراب، افزون بر تنهایی معنویِ ابدی، بیش از هر چیز با حزین بودن و حیرت کردن و رها شدن و پوست انداختن و سفر کردنِ به سمت بی سو هم عنان است؛ سفری که نهایتی بر آن متصور نیست و نفسِ در راه بودن و مسافر بودن از مقومات آن است، نه رسیدن به مقصد و غایتی از پیش معلوم و معین؛ که اساسا مقصد و نهایتی در کار نیست:

« هنوز در سفرم
…مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
…کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیرمجاور؟»

(همان، « مسافر»)

 


*سفر به روشنی خلوت اشیاء- بی بی سی فارسی- سروش دباغ؛ پژوهشگر دینی و مدرس فلسفه در دانشگاه تورنتو

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large