Skyscraper large

دیکتاتورها قماربازان حرفه‌ای‌اند

محمد نوری‌زاد

راستی چرا حاکمان ستمگر و رهبران مادام العمر از سرنوشت حقارت بار همنوعان خود عبرت نمی گیرند؟ اگرپرسش شما این است، می گویم: بخاطراین که امیدوارند درفردای حادثه هایی که لحظه به لحظه برای بلعیدن آنان دهان می گشاید، شاید ورق برگردد وبخت بدبختشان  یارافتد و تخت لرزانشان قوام وثبات گیرد.

دیکتاتورها قماربازان هماره وحرفه ای اند. روزی – بی آنکه لیاقتی داشته باشند -  به یمن حادثه ای برفرازمی آیند وروزی دیگرازبدحادثه ای به زیرمی روند. برد وباخت اینان اتفاقاَ به میزان دژخیمی شان وحجم خونی که برزمین می ریزند مربوط نیست. بل زوال شان به ریسمانهایی است که خودشان یک به یک می برند و سرآخردرآسمان حادثه های مخوف، معلق می مانند.

ما ازهمین اکنون اگر به گذشته وبه تاریخ بنگریم ومثلاٌ سرنوشت شاه ایران را درنظرآوریم، به خود می گوییم شاه اگرمختصری با خردمندی می آمیخت، می توانست همچنان برتخت پادشاهی خود نشسته باشد. راز این جماعت، درهمین مختصرعقلی است که ندارند وبکارنمی بندند. مگرصدام ومبارک و قذافی نمی توانستند همچنان سرجای سابق خود باقی بمانند؟ چه عاملی باعث شد که واژگون شوند؟ جزاین که اینان نسبتی با عقل برقرارنکردند وخودِ معیوبِ خود را عقل کل دانستند؟

معتقدم درهرکجا که زنگ خطری برای واژگونی دیکتاتوری به صدا درآمده، می شود جستجوکرد وبه  دره ای رسید که میان او ومردم آن دیار جدایی انداخته. عمق این دره، همان عمق بی اعتنایی دیکتاتورها به خواست وحقوق مردم است.

 دیکتاتورها بی اجازه ی مردم به اموال مردم دست می برند. مجامع علمی را ازریخت می اندازند. مجالس مردمی را وامدار ومرعوب خود می کنند. سیستم قضایی را فشل می کنند. رانت خواری ورابطه بازی را رواج می دهند. به ریاکاری وچاپلوسی بها می دهند. بیش ازباطن هرخوبی، به ظاهرآن بسنده می کنند. وبسیارآنسوتراز تمایل مردم، به اجبارروی می برند. بهمین دلایل، کشورخود را با فلاکت می آمیزند وحق بجانب نام این فلاکت را پیشرفت می گذارند.

فصل مشترک همه ی دیکتاتورها، عمرطولانی حکومت ورهبری شان ازیک سو، وکناررفتن حقیرانه ی آنان ازدیگرسوی است. درنقطه ی مقابل این حقارت بزرگ، یک شکوه بزرگ نیزهست. که می بینیم حاکمی ازقدرت کنارمی رود اما نه تنها منزوی نمی شود، بل به قلل برتری ازقدرت دست می یازد. کناررفتن این دومی ازقدرت، به غوغایی از محبت وماندگاری نیزمی انجامد. مثل کناررفتن نلسون ماندلا ازریاستی که می توانست مادام العمرباشد.

نلسون ماندلا با کنار رفتنش ازقدرت، قدرت مند ترشد. اگرتا دیروز تنها دردل مردمان سرزمین خود جای داشت، امروزه به دلهای اغلب مردمان جهان راه یافته است.

 جالب این که دیکتاتورها این را نیز نیک می دانند. می دانند که اگرداوطلبانه و”بهنگام” ازقدرت کناربروند، ماندگارمی شوند. اما رازاین که چرا به سمت این ماندگاری خیزبرنمی دارند، هیچ نیست الا همان عقلی که ندارند. وهمزمان: تمایل وسیعی که به حفظ قدرت دارند. ضروت حفظ قدرت برای اینان، مثل ضرورت اکسیژن برای نفس کشیدن است.

صدام با دلبستگی غلیظی که به قدرت داشت اگرهم کنارمی کشید، دوروزه می پوسید. قذافی اگرکنارمی کشید خودش را حلق آویزمی کرد. راستی چرا دیکتاتورها ازنگاه به سرنوشت همنوعان خود پند نمی گیرند؟  شاید یک رازدیگرنیز درمیان باشد. این که اینان، گاه خود را نماینده ی خدا برزمین می دانند. یا اساساَ خودِ خدا. مثل فرعون. که احدالناسی را برترازخود تحمل نمی کرد.

راز واژگونی فرعون درهمین خود خدا بینی اوست. موسی دراین مثال، بمثابه مردم است. فرعون نمی توانست خود را هم سطح مردم ویکی ازآنان بداند. اوبا تماشای برآمدن مردم، اگر درنیل نیزغرق نمی شد، روزی دیگر بطریقی دیگرخود راسربه نیست می کرد. بله، این هم فصل مشترک دیگری از وضعیت وروحی وروانی دیکتاتورهاست.

 


*پاسخ به پرسش وبسایت میهن- پرونده ی دیکتاتورها

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large