Skyscraper large

عاقبت، آن‌کس که بالاتر نشست…

شهاب عموپور

ارادتمندان رهبر جمهوری اسلامی آورده اند که وی در همین دوران رهبری، در وعده ای به دیدار آیت الله حسن زاده آملی که از مجتهدان شناخته شده و صاحب جاه حوزه علمیه قم است می رود. آقای آملی که هم سن و سالی بیش از آیت الله خامنه ای دارد، همان دمِ در ورودی مقابل  رهبر زانو می زند و او را “مولا” خطاب می کند. آقای خامنه ای که انتظار چنین حرکتی را از فردی چون او نداشته، ناراحت می شود و از او می خواهد که برخیزد؛ نقل است که پاسخ آیت الله حسن زاده آملی چنین است: «حتی اگر یک “مکروه” از شما سراغ داشتم، چنین نمی کردم».

هنوز احمدی نژاد و دولتش نیامده بودند، اما عادت اش آمده بود. خبرهایی می رسید از راویانی که گاه به دیداری از سر نزدیکی با رهبر می رفتند؛ اما به گِله از دوری روحیات وی با آنچه که قبلا بوده، باز می آمدند. می گفتند عادتش شده، دوست دارد، در رفتارش می توان دید که مایل است دستش را ببوسند. آنقدر عادتی شده بود که برایش بزرگ و کوچک پیر و جوان نداشتند، بانوان مشتاق هم امکان یافته بودند تا به هوای حوله ای که برای ایجاد حائل شرعی بر روی دست رهبر قرار داده می شد، نزدیک شوند و سر بر حوله نهند و در خیالِ آن روند که بر دست آقا بوسه زده اند. عادتش شده بود، شیرین عادتی.

کیست که نداند قدرت توهم می آورد و توهم آفت می زاید و کدام مسلمان است که نشنیده باشد بزرگترین شخصیت تاریخ اسلام “محمد رسول الله” نیز روزی در بدو رمضان، از امت خویش خواست که اگر حقی بر گردن وی دارند و خطایی بر آنها مرتکب شده، به پیش آیند و حق ستانند و گناه از جان وی بشویند. محمد رسول الله  نزد مُسلِمان به معصومیت از معصیت و بری بودن از گناه شناخته می شود و در استیفای حق ملت خویش چنان می کند؛ اما پاره ای از همراهان آیت الله خامنه ای، چنانِ دیگرش می پندارند و نه تنها وی را از هر اشتباهی بری می دانند، خیال بر اعمال “مکروه” او نیز نمی پرورانند، چه رسد به حرام.

«معصوم زمان»، دورتر ها دولتی در دست داشت و در اداره ی آن هم بلا اشکال نبود، اختلافات فراوان با یاران همسو داشت و دل آزرده می شد و دلِ دیگران آزرده می ساخت. بنده ی خدا بود، یک بنده ی خدا چونان همه بندگان خدا که ممکن الخطا هستند در هر قوم و ملت و با هر مذهب و بلا مذهبی ای. روزگار که چنان بود، چنین شد و شد نایبی در حالات غیب و مقامش که بالاتر رفت، قرارش بر مدار بی محاسبه گرفتار آمد و هیچ محتسب را یارای آن نبود که دفتری پیش آرد و کتابی کُند و حسابی جوید. عظمتش عظما شد و راه-نپیموده رفت آن بالا تا مقامی در نزدیکی همان خدا که همه مردمان دوستش می دارند و می خواهند قریب اش باشند.

رفیقان را باور نمی آمد، آخَر گذشته ها کتاب می دانست و فنون. اهل علم بود و شعر جنون. موسیقی از جان برمیاورد و بر جانِ دیگر می نشاند، عالَم عشق را چونان یک عالِم عاشق می دید و نه چون رهبر فرزنگان جهان. اما شده بود، شده بود آنچه نباید بشود که رفیقان را باور نشود؛ اما شده بود.

خیلی ها خیلی زودترها بُریدند. خیلی ها بریدند و نماندند تا ببیند همرزم انقلاب و همزجر زندان های پیش از انقلاب شان که تَن نیز در این راه نهاده، چنان شده که اگر باز هم نزدیکش بمانند، برای شان جز وصله ی بهره بردن از خوان گسترده ی قدرت ندارد. خیلی ها بریدند و شدند منتقد، خیلی ها هم بریدند و رفتند در سکوتی ملتهب.

ماندنی هایی هنوز امیدوار، ماندند تا احمدی نژاد هم آمد، سبقت در قرابت های جدید، هرچه پیش می رفت، صفات سخره آمیز خارشی و پاچوی هم در دهان ها بیشتر می چرخید و اما فرار از موهبت این همه تحبیب، گرچه شدنی بود، اما شیرینی ادامه اش همچنان عادتی بزرگتر می شد. باز هم شد آنچه که نباید بشود. شد یک “من” کامل. یک من که هم ملت بود و هم دولت. هم دین بود و هم دنیا. هم کعبه بود و هم کل بلاد مسلمین. من، من، همان من که در طول تاریخ هر از چندی در گوشه ای از دنیا و در تَنی بر تخت نشانده، سر برون می زند تا بر نردبانِ منی پا گذارد و بالا و بالاتر رود و آنگاه که آخرین پله ی فرسوده ی چوبین به ناله ی شکستن درآمد، در افتادنی سخت استخوانش سخت تر بشکند…

عاقبت آنکس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست

۸۸ یکی از آخرین امتحان ها بود. شاید امتحان خداوند. همان خداوندی که بر حسب آموزه های اسلام، حتی رسولان خود را نیز امتحان می کند. اما همیشه ی قصه های عبرت آموز تاریخ این است که وقتی امتحان در می رسد، آن کس که اشتباهی بر جای خداوند نشسته، گمان می برد که امتحان خداوند برای آن است که ببیند آیا او توان حفظ جایگاه خود را دارد یا نه! آنچنان چشم های خود را بسته و دیگرانِ دوست نشان، آن میزان از حجاب در مقابلش نهاده اند که نمی فهمد امتحان برای آن است که او ببیند آیا لیاقت همراهی با مردمانش برای نیکبختی شان را دارد یا نه! گاه امتحان های تاریخی را همچون آراء، خوب می نویسند اما بد می خوانند.

ایرانیان در فرهنگ عمومی خویش همواره عاقبت را بیش از آغاز و جریان کار، مورد توجه قرار می دهند. در دین هم که می نگری درمیابی که پایان کار مهم است که چه حاصل می آید برای دنیای دیگر. “عاقبت به خیری” دعای هر پدر و مادری ست در بدرقه ی فرزند خویش.

بیش از یک دهه پیش شعاری برآمد که «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند». در این سال ها  یاران بسیاری از اهالی سیاست، از حضور در کنار رهبر جمهوری اسلامی دست بشستند و رفتند، بسیار از فرماندهان جنگ و هزینه داده های فدایی نیز، تاب دست بوسی و تحبیب بی دلیل نیاوردند و فاصله گزیدند. هنرمندان و شعرایی که با عنایت به پیشینه ی فرهنگی رهبر، تا سالهای سال از نقد آثارشان در محضر وی بهره می بردند، از باقری و نوریزاد تا سید مهدی شجاعی که سه دهه ی تمام برای رشد انقلاب و اسلام نوشت نیز بعد از حوادث ۸۸ تاب ماندن نیاوردند. خواص اینچنینی به کنار، جان مردم به سبب عدم توانایی برای اداره ی یک زندگی معمولی به لب آمده و اما هنوز هستند کسانی که با گفتن «حتی اگر یک مکروه از شما سراغ داشتم…» لبخند بر لبان رهبری می آورند که هر خطای کوچکش می تواند سرانجام ملتی را به سوی بدبختی بزرگی رهنمون باشد.

در “امثال و حکم” دهخدا آمده است: «عالمی بر منبر، مجلس می گفت و برای استحقاق آب کوثر که ساقی آن علی علیه السلام است، شرایطی صعب و دراز می شمرد. چون سخن در این معنی به پایان برد، یکی از مستمعین برخاست و گفت :ای شیخ اگر این ها که گویی راست است پس علی ماند و حوضش».

“اسلام” را دین رحمت خوانده اند و از بین آنهایی که در این چند سال اخیر، در ممالک رحمت اسلامی، مسند قدرت و ردای اسلام بر دوش، “مکروه” انجام نداده اند اما فرمان بر “مباح” بودن خون ملت خویش داده اند، فقط دو تن مانده اند. اولی در بلادی نه چندان دور از کوفه همچنان خون می ریزد و بشارِ ظلم شده و آن دیگر، این همه هشدار و علامت و بریدن های یاران و آه و افسوس مردمِ به تنگ آمده را نمی بیند و گوشِ هوش بر دلداگی های نظامیان خود نهاده. عاقبتت در کنار حوض تنهایی به ظلم بخیر نشود. هان بگو یا علی.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large