Skyscraper large

استقبال از «تفسیر رحیمانه‌تر از دین»

مرتضی مردیها

.

آیا دین ذات دارد؟

بله هر چیزی شاید به جز قراردادها (مثلا آئین‌نامه‌ها یا استعاره‌ها) ذات دارد. ذات یعنی چیزی که در همه افراد یک جنس به ضرورت وجود دارد. هیدروژن ذاتی آب است، چون در همة آبها موجود است و آب بدون هیدروژن ممکن نیست. راه فهم آن هم استقرا است، حتی قیاس هم (در کبری) در “اصل” متکی به استقرا است. البته میتوان اصطلاح‌شناسی دیگری را ترجیح داد و گفت هیدروژن و اکسیژن مخرج مشترک همة آبها است. ولی این در اصل ماجرا تغییری ایجاد نمیکند. نیز لازم نیست ذات را به معنای جوهری ناپیدا که صفات بر آن سوار میشوند تلقی کنیم؛ کافی است حضور مجموعه‌ای از صفات را (ولو تا حدود محدودی متنوع و حتی منعطف) در چیزی ثابت ببینیم، همان ذات است (در مقابل صفاتی که وجودشان برای تحقق چیزی ضروری نیست). در غیر این صورت چطور اصلا چیزی را میتوانیم بشناسیم و تفکیک کنیم.
 

ذات اسلام چیست؟

تردیدی نیست که ذات در امور متکثر و متحول اجتماعی و فرهنگی معنای پیچیده‌تری دارد. پاسخ به این سوال، بدلیل تکثر و تحول عناصر دین، قطعا دشوار است ولی ناممکن و نشدنی نیست. ذات اسلام عبارت است از آنچه به عنوان اصول مهم و ضروری دینداری در قرآن آمده و نیز در گفتار و رفتار پیامبر اسلام و برخی نزدیکان مؤید او. و نیز البته درجاتی از بسط تاریخی آن، که از کتاب و سنت بیش متأثر است تا شرایط ویژة سیاسی و فرهنگی بومی در یک منطقه. هم عبودیت و ایمان به معاد و هم جهاد و جهانگیری، اجزاء ذاتی اسلام هستند، چرا که در کتاب و سنت بسیار بر آنها تأکید شده است. بیشک این مجموعه، تفاسیر متعدد میپذیرند، اما دامنة این تفسیرها اگر بخواهد حداقلی از تطابق با واقعیت تاریخی (برغم بغرنجی و پیچیدگی آن) داشته باشد، تا بینهایت نیست. بقول اکو ما میتوانیم از “اعترافات” قدیس آگوستین تفسیرهای متفاوتی بدهیم و فهمهای متکثری داشته باشیم، ولی هیچوقت نمیتوانیم تلویزیون خود را به کمک هیچ تعبیری از آن تعمیر کنیم. تفسیری از بودائیت که آنرا مروج خشونت بداند، یا از یهودیت که آنرا مبلغ برابری بشمارد، تفسیر غریب و نه چندان معتبری خواهد بود.
 

مشکل فهم ذات اسلام چیست؟

چه اینکه کسی معتقد باشد خدائی دانا و توانا و خیر مطلق از طریق فرشتة امینش جبرائیل، حقیقت وحی را بر محمد نازل کرده و چه چنین عقیده‌ای نداشته باشد، واقعیت این است که قرآن در زمینة تاریخی و جغرافیائی خاصی مطرح شد. این کتاب سخنان کاملاً متنوعی دارد و اجرای آن به دست افرادی صورت گرفت که هم از لحاظ فکری (مثلا تشخیص اسلامی بودن یا نبودن چیزی) و هم از لحاظ روانی و شخصیتی (مثلا میل به رقابت و غلبه، برای شخص خود یا برای دین اسلام) تفاوتهائی داشتند. به این ترتیب، اسلام به عنوان پیامی برای نجات انسان و اسلام به عنوان ابزاری برای کسب حکومت و غلبه (گاه به نیت پیشبرد اسلام، گاه به نیت قدرت‌طلبی) در هم آمیخته شد. اما حتا این بغرنجی هم مانع دریافتی کلان و کلی از چیستی اسلام نیست. چنانکه جریان “غالب” در میان مسلمانان و مفسران، از قرآن برداشتهای “خیلی” متعارض کمتر داشته‌اند، و در مورد افراد مهم این دین هم همچنین. چنانکه محمد را فردی معتدل، عمر و علی را افرادی سختگیر، عثمان را فردی زیاده متساهل و خالدبن ولید را فردی فرصت‌طلب به شمار میاورده‌اند. به نظر میرسد برداشتهای خیلی متعارض از کتاب و سنت متعلق به فرقه‌هائی است که یا در شرایط خیلی خاص بوجود آمده یا رشد کرده‌اند (مثل تصوف در عصر مغول) یا اینکه انگیزه‌های سیاسی خود را با برخی تفسیرهای غریب، قابل تحقق تر دیدند (مثل صفویه یا وهابیه یا القاعده یا …)
 

نسبت اسلام و خشونت چیست؟

اسلام در مقام دین یا ایدئولوژی یا حکومتی که (با نیت نجات انسانها یا با نیت غلبه بر ممالک) قصد فتح و توسعه داشت، مثل هر چیز دیگری در هر زمان که چنین قصدی داشته، ناگزیر با جنگ و خونریزی و حماسی کردن آن درآمیخته بود. اما به نظر میرسد، دست کم نسبت به “زمانة خود”، خشونت را به عنوان یک ارزش (مثلا در فاشیسم) یا حتی یک ابزار (مثلا در مارکسیسم) چندان نستود. اگرچه البته از صدر مسیحیت و بودیسم کمتر خشونت‌گریز بود، (عمدتا به این علت که آنها دنبال حکومت نبودند). “بیشتر” آیات جهادی، ناظر به شرایط خاص و درگیری با کسانی است که خود اهل خشونت بودند. پیام عام خشونت و حتی ترویج حماسه “کمتر” دیده میشود.
 

نسبت اسلام و مسلمانی چیست؟

قطعاً نظریة اسلام بذاته ندارد عیبی/ هر عیب که هست از مسلمانی ماست، نظریه‌ای پذیرفتنی نیست. اسلام (اگر یک نظریة کلاً غیرقابل اجرا نباشد) جز مسلمانی مسلمانان چیست؟ اگر فاصله‌ی مسلمانان تا اسلام اینهمه زیاد باشد پس اصلاً از چه رو مسلمانشان میخوانند؟ و اگر بتوان گفت که بله مسلمان واقعی نیستند، آنوقت این مشکل پیش میاید که پس نکند آن آئین اصلاً قابل اجرا نبوده است. اما دو نکته بسیار مهم در این میانه هست:

یکی اینکه جریانهای اقلیت در میان مسلمانان (چه صوفیان صلح‌طلب گنابادی، چه انتحاریان القاعده) شانس اندکی دارند که معرف اسلام تلقی شوند. قطعاً سخن گفتن از اینکه این چهرة راستین اسلام است و آن دروغین، سخن دردسرافزائی است. اما میتوان گفت که برخی گرایشها فاصلة زیادتری با “جریان اصلی” (چه میان مردم و چه میان عالمان و مفسران) دارند، و کمتر میتوانند داعی نمایندگی باشند.

نکتة دوم این که تفاوت گذاشتن میان کسانی که، تا حدود قابل توجهی، مؤمن به دینی هستند و کسانی که عمدتاً نگاه ابزاری (برای کسب قدرت و غلبة) به آن دارند، خیلی دشوار نیست. سنت دومینیک و سنت فرانسیس (با دو تفسیر متفاوت از مسیحیت) هر دو آدمیان کمابیش مؤمنی بنظر میامده‌اند. اما این گمان در حق کسی مثل پاپ الکساندر ششم به دشواری زیادی پذیرفتنی است. قطعاً نمیتوان گفت رفتار حکومتهای مشهور به اسلام ربطی به اسلام ندارد. اما میتوان گفت در برخی از اینها میل به سلطنت مطلقه چنان بوده که جای خیلی اندکی برای مراعات برخی ملاحظات اخلاقی و حتی دینی باقی میگذاشته است.

اما در مورد بدنة اصلی مسلمانان، آیا میتوان عقب‌ماندگی یا برخی دیگر از اوصاف منفی آنان را به پای اسلام نوشت؟ ضرورتاً نه. چون مسلمانان فقط مسلمان نیستند. چیزهای دیگری هم هستند. مثلاً نژاد و قومیت و ملیت و فرهنگ بومی و وضع جغرافیائی و مختصات و مشترکات دیگری هم دارند. و تأثیر آن عوامل دیگر هم مهم است، (انتقاد مهمی که برخی صاحبنظران به مدل تحلیلی “خودکشی” دورکیم داشتند).
 

آیا کارنامة اسلام سیاه است؟

هر نیتی و هر ماهیتی برای اسلام مفروض باشد، و هر خسارتی از جانب آن برای برخی ملل متمدن آن عصر مطرح شود، یک چیز مسلم مینماید (لااقل در نگاه من و بسیاری دیگر) و آن اینکه اسلام “در عصر خود و برای اعراب” یک پیشرفت محسوب میشود. علت آن هم این بود که (در فرض حداقلی) یک نظامنامة قانونی عرضه کرد که از خیلی جهات پیشرفته‌تر از بی‌قانونی (یا عرفهای پراکنده و سستپشتوانه در) نظام قبایلی بود. در پهنة تاریخ، برخی از ادیان و مکاتب دیگر هم از این حیث، وضع خیلی متفاوتی نداشته‌اند. در گذشته و در زمان ما، بسیاری از خشونتهائی که با استناد به دستورات دینی صورت میگیرد، ترکیبی است از غریزة قوی خشونت برخی آدمها، شرایط جایگاهی، و البته ذات دین؛ ولی سهم آن دو مورد را هم بر دوش این مورد اخیر گذاشتن خطا است. خشونت برخی مسلمانان یا مدعیان اسلام، بخشی به دلیل اسلام است (یعنی با الهام از آن و برای آن) و بخش بیشتری به دلایل دیگر و گاه حتی برغم اسلام. جدا کردن اینها دشوار است اما ناممکن نیست.
 

کدام موضع به نفع صلح است؟

بر فرض که اسلام هر ماهیتی داشته باشد، امروز چه رفتاری با آن به نفع صلح است؟ ستیز با آن (در بهترین فرض) نوعی حقیقت‌جوئی است که بسا به مصلحت نباشد. از حکومتها که بگذریم، بخشهای وسیعی از مردم با این باور مأنوسند. گویا به نفع صلح و سلامت است که از آن تفسیری مسالمت‌جویانه داده شود. و نمیشود گفت ظرفیت چنین تفسیری را ندارد. بسیاری از مسلمانان مومن و بسیاری از مراجع دینی ستیزه‌جو نیستند. اینکه اسلام راستین، دین رحمت است یا نه، مسئلة اصلی امروز نیست؛ مسئلة مهمتر، استقبال از تفسیر رحیمانه‌تر آن است. این تصور که مسالمت با هر نوع فکر دینی یا حتی ترویج آن، مروج استبداد و خشونت است، از پس توضیح بسیاری از تجارب برنمیاید. کسی گفت شراب به دین محمد حرام باشد، چه غم، ما به کیش عیسی مینوشیم. یعنی آدمیان یا حکومتهائی که با استناد به اسلام خشونت میکنند، اسلام را هم از آنها بگیرید معلوم نیست با استناد به کیش دیگری تقریباً همان نکنند. این را هم فراموش نکنیم که پایه و مایة این همه که بر ما میرود، بیشتر آرمانگرائیهای چپ انقلابی رادیکال بود؛ هرچند دیگران بعدتر با استناد به اسلام آن را را بیشتر و غلیظتر ادامه دادند.

 


*وبلاگ مرتضی مردیها

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large