Skyscraper large

غلط خوانی «مبارزه بدون خشونت»

نیما تمدن

در غیاب روزنامه نگاری تحقیقی در رسانه های فارسی – که دستکم ناشی از مشکلات مالی این رسانه ها است – آنچه معمولا درباره «مبارزه بدون خشونت» انعکاس می یابد مانند آگهی تبلیغاتی برای کالایی است که به عنوان گوهری یگانه معرفی می شود، بدون ارایه درکی عمیق و مستند به شواهد تاریخی یا «فکت»های روزنامه نگارانه.

البته می توان برای آداب اجتماعی و سیاسی «مد روز» نظیر مبارزه بدون خشونت تبلیغ کرد اما سوء تعبیر یا غلط خوانی پدیده هایی که ماهیتی وارداتی دارند نه تنها به درک موضوع نمی انجامد بلکه مصداق بارز تحریف تاریخ است: مثل اینکه گفته شود انقلاب مشروطه، جنبش ملی شدن نفت و انقلاب ۱۳۵۷ همگی ماهیتی بدون خشونت داشته اند.

درباره پیروزی «مبارزه بدون خشونت»، عمده ترین نمونه هایی که تاکنون منتشر شده روایتی یکجانبه از سه جنبش مهم «حقوق مدنی آمریکا»، «ضد‌ آپارتاید در آفریقای جنوبی»، و در نهایت «استقلال شبه قاره هند» ارایه می دهند. (بنا به شواهد، فروپاشی پرده آهنین تابع عواملی غیر از مبارزه بدون خشونت بوده است.)

سخنوران و مبلغان «مبارزه بدون خشونت»، پیروزی این سه جنبش در آمریکا، آفریقای جنوبی و هند را معمولا بدون توجه به زمینه ها و شرایط سیاسی در این سه کشور بررسی می کنند، بی توجه به این حقیقت که دستکم نیمی از موفقیت این جنبش ها مدیون حاکمان وقت آن کشورها و دیگر عوامل پیرامونی است.

فصل مشترک هر سه جنبش این است که همگی برابری خواه بوده اند. در عین حال در زمان بروز اعتراض ها در هر سه کشور، ساختار حاکمیت دموکراتیک بوده (البته بدون حضور معترضان) و دستگاه قضایی نسبتا مستقل از دولت، مطبوعات آزاد و ارتباط با جهان بیرون وجود داشته است.

این شرایط باعث می شده که رهبران «مبارزه بدون خشونت» (مارتین لوتر کینگ، نلسون ماندلا و مهاتما گاندی) با اعتماد به نفس بتوانند برای تبلیغ آنچه که امروز منع خشونت نامیده می شود تلاش کنند. علاوه بر این، نباید فراموش کرد که در کنار این سه رهبر، افراد دیگری هم بوده اند با خط مشی کاملا متفاوت. 

به دور از تبلیغات یکجانبه برای پاسداشت نقش لوتر کینگ، ماندلا و گاندی، مطالعات مستقل نشان می دهد که جریان های تندرو جانبی نیز در قانع کردن حاکمان وقت به پذیرش خواست معترضان نقش داشته اند. به عبارت دیگر، حاکمان هند (در میانه دهه ۱۹۴۰)، آمریکا (در اوایل دهه ۱۹۶۰) و آفریقای جنوبی (اوایل دهه ۱۹۹۰)، فارغ از عوامل بین المللی، خود را در برابر این دو قطبی یافتند: پذیرش خواست منع کنندگان خشونت یا رویارویی با خشونت طلبان.

ماهیت «مبارزه بدون خشونت» تنها در پرتو درکی کامل، بی طرفانه و بدور از احساسات شاعرانه از این موضوع ممکن است قابلیت انتقال به دیگر نقاط جهان را بیابد.

 

رویای لوتر کینگ یا جدایی طلبی مالکوم ایکس

برای پر رنگ کردن نقش «مبارزه بدون خشونت» در جنبش حقوق مدنی همواره به سخنرانی «رویایی دارم» مارتین لوتر کینگ توجه می شود اما سخنرانی رییس جمهور وقت آمریکا، لیندون جانسون، (هنگام امضای قانون حق رای در کنگره) معمولا توجه کمتری می گیرد.

همچنین درباره پیروزی جنبش حقوق مدنی آمریکا، نقش مارتین لوتر کینگ به عنوان یگانه رهبر معترضان ستوده می شود بدون آنکه بر مشی مالکوم ایکس نوری تابانده شود. واقعیت این است که به موازات تلاش آشتی جویانه و بی خشونت مارتین لوتر کینگ که خواهان رفع جداسازی نژادی بود، مالکوم ایکس و هوادارنش ضمن مخالفت با آموزه های لوتر کینگ جدایی ایالات جنوبی برای سکونت آمریکاییان آفریقایی تبار را طلب می کردند، با هر وسیله ممکن از جمله به دست گرفتن سلاح.

مارتین لوتر کینگ و مالکوم ایکس، دو روی سکه مبارزه برای تامین حقوق آمریکاییان آفریقایی تبار بودند و هر دو قربانی ترور شدند. باوجود تبلیغات وسیعی که برای بزرگداشت لوترکینگ صورت می گیرد هنوز گروه هایی از آمریکاییان آفریقایی تبار روش مالکوم ایکس را به همان اندازه ارج می نهند و دشوار می توان همه اعتبار جنبش حقوق مدنی را به حساب یکی از آن دو ریخت.

 

ماندلا: تروریسم و مبارزه بی خشونت

غلط خوانی درباره فعالیت ماندلا علیه تبعیض نژادی معمولا به شکل واضح تری صورت می گیرد: با نپرداختن به دوره ای که ماندلای ۴۲ ساله در سال ۱۹۶۰ روش مبارزه بدون خشونت را (در واکنش به کشتار ۶۹ سیاهپوست معترض در واقعه شارپویل) رها کرد تا همراه دیگر رهبران «کنگره ملی آفریقا» برای سرنگونی حکومت آفریقای جنوبی سلاح به دست گیرد.

در همین سال، ماندلا به عنوان فرمانده شاخه نظامی کنگره ملی از آفریقای جنوبی خارج شد تا پول، مهمات و اسلحه جمع آوری کند. در بازگشت، ماندلا و جمعی دیگر از رهبران کنگره ملی بازداشت شدند و «کنگره ملی آفریقا» از سوی حکومت به عنوان گروهی تروریستی معرفی شد. این نامگذاری، قرارگرفتن «کنگره ملی آفریقا» در فهرست گروه های تروریستی آمریکا و دیگر کشورهای جهان را نیز به دنبال داشت. (در سال ۲۰۰۸ وزیر خارجه آمریکا با ابراز «شرمساری» از اینکه هنوز «کنگره ملی آفریقا» در فهرست گروه های تروریستی باقی مانده، آن را از این دسته بندی خارج کرد.)

ماندلا در دوران حبس ابد بارها به حمایتش از مبارزه مسلحانه ادامه داد و حتی در سال ۱۹۸۵ پیش شرط حکومت آپارتاید برای آزادی را نپذیرفت. در جستجوی راهی برای کاهش فشارها، حکومت آفریقای جنوبی در آن سال از ماندلا خواسته بود که فعالیت های تروریستی هوادارانش را محکوم کند و در عوض آزاد شود. ماندلا با رد این شرط یادآوری کرد که دو دهه قبل «هنگامی به فعالیت مسلحانه روی آورد که همه دیگر اشکال مقاومت ناممکن شد.»

۲۷ سال از زمان آغاز حبس ابد ماندلا گذشت تا هیات حاکمه آفریقای جنوبی (همنوا با دیگر تحولات جهان) تغییر یافت و فردریک دی کلرک زمام امور را در دست گرفت. دی کلرک در سال ۱۹۹۰ با ماندلا به توافق رسید، ماندلا از زندان آزاد شد، کنگره ملی فعالیت قانونی را از سر گرفت و سه سال بعد ماندلا و دی کلرک – هر دو – جایزه صلح نوبل را دریافت کردند.

این گفته ماندلا نه تنها در بیوگرافی اش بلکه در بسیاری از منابع دیگر نقل شده است: «مقاومت بدون خشونت تا جایی موثر است که مخالف شما هم به همان قواعد وفادار باشد. اما اگر اعتراض صلح آمیز با خشونت مواجه شود، اثرگذاری اش به پایان می رسد. برای من، مبارزه بدون خشونت یک فضیلت اخلاقی نبود بلکه استراتژی بود. هیچ ارزش اخلاقی در بکارگیری سلاحی ناموثر وجود ندارد.»

 

گاندی؛ پدر مبارزه بی خشونت، بی اطلاع از دیکتاتوری

در ارتباط با مهاتما گاندی نیز که به عنوان سر سلسله مبارزان بدون خشونت شناخته می شود همه اعتبار جنبش استقلال هند، از سوی برخی، تنها به پای او نوشته می شود، بدون اشاره به شرایط داخلی حکومت بریتانیا یا نقش دیگر گروه های معارض که خواهان مقابله مسلحانه با استعمار بریتانیا بودند. در منابع فارسی درباره جنبش استقلال هند، تقریبا هیچ نامی از سباش چاندرا بوس به چشم نمی خورد، رییس حزب کنگره و موسس ارتش ملی هند برای مبارزه با استعمار بریتانیا که به رویه ای خشونت آمیز معتقد بود و در این راه از همپیمانی با قوای متحدین (آلمان و ژاپن) ابایی نداشت.

بوس، برخلاف موعظه های اخلاقی گاندی در مذمت بکارگیری خشونت، معتقد بود که باید از درگیر بودن بریتانیا در جنگ جهانی دوم نهایت بهره را برد و به نیروهای استعمار آسیب رساند. سباش چاندرا بوس تا پایان جنگ دوم جهانی، در عین مخالفت با گاندی، به مبارزه مسلحانه علیه بریتانیا پرداخت.

اما فارغ از نقش افرادی نظیر سباش چاندرا بوس در متقاعد کردن بریتانیا به پایان استعمار، جنبه های دیگری از مواضع گاندی و یا انتقادهایی که به او وارد می شده نیز در تبلیغات «مبارزه بدون خشونت» غایب است.

نامه های گاندی به آدولف هیتلر، پیش و اندکی پس از آغاز جنگ جهانی دوم، از به یادماندنی ترین صفحات تاریخ در اثبات ناکارآمدی «مقاومت بدون خشونت» در برابر نظامی سرکوبگر است.
در این نامه ها که پاسخی از هیتلر نمی گیرد، گاندی یکسره پیشوای آلمان را موعظه می کند و از فواید منع خشونت در جهان می گوید. او در یکی از نامه ها به هیتلر هشدار می دهد که هیچکس در تاریخ «انحصار دانش تخریب و کشتار» را حفظ نکرده است.

با این حال در همان روزها، گاندی در پاسخ به کسانی که نظرش را درباره کشتار و رنج یهودیان به دست آلمان نازی می پرسند می گوید ضمن مخالفت تمام عیارش با جنگ «اگر تنها یک جنگ در تاریخ به نام و برای انسانیت قابل توجیه باشد، جنگ علیه آلمان است تا از سرکوب بی رحمانه یک قوم جلوگیری شود.»
در سوی مقابل، جوزف گوبلز «مبارزه بدون خشونت» گاندی را مسخره می کرد و روزه داری او را «کمدی بزرگی برای جهان» می دانست.

در شرایطی که گاندی در آغاز جنگ جهانی دوم، مردم کشورهای مغلوب فاشیسم را به کاربرد مبارزه بدون خشونت علیه متجاوزان فرا می خواند کمتر اثری از پذیرش این موعظه ها ثبت شده است. گاندی از جمله گفته بود که اگر چک، حبشی و یا یهودی بود به سبک خود با قوای مهاجم مبارزه می کرد. در پاسخ، یک نشریه یهودی چاپ نیویورک در مارس ۱۹۳۹ به طعنه نوشت‌ «اگر یک گاندی یهودی در آلمان نازی بپا خیزد حدود پنج دقیقه دوام دارد و بعد به سرعت زیر گیوتین می رود.»

زمانی که رهنمود هیتلر (سال ۱۹۳۷) به لرد هلیفکس، وزیر خارجه بریتانیا، برای رهایی لندن از دست گاندی منتشر شد بسیاری دریافتند که اندرزهای گاندی لزوما در همه جای جهان جواب نمی دهد.

هیتلر در آن دیدار به لرد هلیفکس گفته بود «بریتانیا باید گاندی را بکشد و اگر این کار هندی ها را وادار به اطاعت نکرد ده ها تن از چهره های کلیدی حزب کنگره را بکشید. اگر باز کافی نبود دویست نفر را بکشید و همین طور ادامه دهید تا بفهمند که شما جدی هستید.»

جرج ارول، نویسنده بریتانیایی که اتفاقا متولد هند بود و آثارش نشان می دهد که درک واقع بینانه تری از ماهیت حکومت های خودکامه داشته، در نقدی که بر عملکرد گاندی صریحا بر این نکته صحه می گذارد که بریتانیا به گاندی اجازه داد تا «بدون خشونت» مبارزه کند زیرا در غیر این صورت نیروهایی دیگر با مرامی متفاوت یکه تاز میدان می شدند.

به عقیده ارول، گاندی درک درستی از طبیعت حکومت های خودکامه نداشت و تصور می کرد که همه منازعات کمابیش شبیه به مبارزه خودش با استعمار بریتانیا است: «دشوار می توان تصور کرد که متدهای گاندی چگونه می خواهد در کشوری به اجرا در آید که مخالفان در نیمه شب ناپدید می شوند و دیگر هیچوقت خبری از آنها نیست. بدون مطبوعات آزاد و برخورداری از حق تجمع، ناممکن است بتوان دیدگاهی را بیان کرد، چه برسد به اینکه جنبشی فراگیر در جامعه به وجود آورد.»

 


* روزنامه نگار مقیم آمریکا؛ بی بی سی فارسی

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large