Skyscraper large

تاریکی هنوز باقی‌ست

مقصود فراستخواه

خروس همسایۀ دور ما را خواب برده است. چشمهایم باز است ولی این بدن لش، لختی می کند. هرطور هست بر می خیزم. بیرون، هوا بد نیست. نوعی قایم موشک بازی با دود ودم شهر. تا سر وکلۀ خیلی از آهن پاره های چند رگه پیدا نشده، آهسته می زنی بیرون، بار تن بر دوش. شاید نیم نفسی بکشی. آخرای بهاره. نسیم صبحگاهی هنوز هست. هرچه باشد طبیعت، مهربان تر از نظام اجتماعی ماست.

اندکی بعد به بوستان محله می رسم. مرغان همیشگی آنجایند، ترانه هایشان یکی دوتا نیست، اما آشنا ترینش که برای خود گفتار مسلطی شده است! وهر روز می شنوم، «جیک جیک» و چهچهه نیست، آوایی است که فونم های آن در حروف بشر وجود ندارد. تقریبا به این وزن، اما با واج های صوتی خاص خودشان، منطق الطیر: «می خونم، آواز؛ می خونم، آواز….».

مسیرم را  کمی به آن سو می کنم، نمی خوام بیدار بشند، دو پسرک برنیمکت های روبه روی هم خوابیده اند، با همان لباس های سبز رنگ وارفته. آنها را هر صبح می بینم، مهاجران آوارۀ نان. جیر جیرکان می گویند: عیسی روزی، موسی روزی ، من بی روزی. عیسی روزی، مو…..

تا یک دَور نشده، قدری جلو تر صدای آدمیزاد میاد. تاریکه، قیافه ها را نمی بینم اما پنج نفر اند به علاوۀ سگ لاغری که یکی از آنها در کنار خویش نگه داشته است(سادِسُهم کَلبُهُم!). صندلی ها را دوره کرده اند و روی میز شطرنج پارک، سرگرم بازی اند: شاید ورق، شاید مینچ، تخته نرد ؛ نمی دونم. کمی از آن سو تر می گذرم. جوانهایی از این قبیل را خیلی می بینم که این وقتای شب آنجایند، عالمی دارند برای خودشان. شب را بدرقه می کنند. تا آدم معمولی ها بیدار نشده اند، اینها هستند، بعد معلوم نیست کجا می رند و چه می کنند. گاهی با خود می گویم ما که سر وقت می خوابیم و بلند می شویم چه گلی می کاریم که اینها؟! کی اومدند نمی دانم، ولی معمولا این وقتها، آخرای حالشونه. این هم،  نوعی زندگی شبانۀ زوار دررفته ای است که در شهر ماست.

حالا رسیدم به ضلع شرقی پارک بغل خیابان. یکی دیگر بر نیمکت افتاده، گویا شاگرد رانندۀ اتوبوسی است در آن کنار. دور می زنم پارک را وخودم را! یک دور، دو دور، سه دور ، چند دور. حالا صدای اذان مسجد از دور میاد. پسرکان از نیکمت بلند می شند. یکی چفیه  دارد، نه از آن چفیه های دور گردن. او بر سر وصورتش بسته است. هردوی این پسران، سلاح بر دوش اند؛ اما نه تفنگ. آماج سلاحشان همنوعانی نیست که ایدئولوژی ها از آنان «دشمن» می سازند.  اینان اما دور ریخته های من و شما را به نرمی چوبهای نازک جاروی شان گرد می آورند.

صورتهای حیات، مختلف اند اما آن «پس ِ پشت» زیاد هم متفاوت نیست. آن طنین اذان از کسی است تا روزگار خویش گذراند و این خش خش جارو ها نیز صدای نحیف ترین بخش معیشت ماست. اقتصاد، علایق و منافع و مناسبات قدرت همه جا هست. دعوی تقدس، بیهوده ویاوه است. عدالت را و حقیقت وفضیلت را دریابیم که مهم این است.

در پشت واقعیت دین، هم آن مجاور مسجد را می بینم که باید کلۀ سحر، کارش را انجام دهد و هم پیشنماز موظف را می بینم وهم خیلی ها را؛ الی ماشاء الله. در پشت بوستان محله مان، هم این مزد بگیران نگونبخت بینوا را می بینم که با ابتدایی ترین نیازهای زیست خود دست به گریبان اند وهم خودم را می بینم که از ترس دارویی تلخ، به قدم زدن پناه آورده ام تا لختی از نیروی حیات ذخیره کنم وبه سر کلاس خویش یا میز مطالعه ببرم وکارم را انجام بدهم. در پشت حمل ونقل شهری وبین شهری مان نیز هم آن راننده ای را می بینم که اکنون شاید در رختخواب خصوصی لم زده وهم این مرد افتاده بر نیمکت عمومی زیر لحاف آسمان. با خود می گویم اگر دستمزد آنها نیز حداقل چیزی کم وبیش در حول وحوش دستمزد تو بود، می توانستند شبها در خانه ای آرام بخوابند ومثل شما به سرکار خود بیایند. دردسرهای بعدی کارهایمان و مصائب دیگر زندگی مان به کنار!

چه فرق می کند جارو زدن یا دستمال کشیدن آنها برای تنظیف و  کتاب خواندن ما برای تحقیق یا حرف زدن برای تعلیم. معلوم هم نیست کدام یک کارخویش با شرافتمندانه تر انجام می دهیم. مشکل در تنوع شغلها وتفاوت گروه های اجتماعی نیست، در نابرابری بختهای زندگی است. مشکل در کف نیازهای سرکوفت شده ای است که آنها نیز درست مانند فرزندان ما دارند تا لباسی به تن فراهم آورند، گلویی تر کنند، درسی بخوانند، وآب رویی نگه دارند. پس می بینم که مسأله هنوز برای ما این است: داشتن ونداشتن. کیفیت زندگی  ومعنای بودن، پیشکش.

تا سپیده از افق نزده، برمی گردم. صدای اذان مدتی هست که تمام شده ، اما برای من هنوز ناتمام مانده. نیایش های ذهن وجان آغاز می شوند: خدایا ! راستی آنجا  واینجا هستی؟ دستاویز من این است که کاری چندان از توش وتوانم برنمی آید، تو چه؟ زمین پر از علامت سؤاله. این چه طرحی است که می گویند تو درانداخته ای؟  یا مردمان را که کار خویش به تو حوالت می کنند، دریاب و آهی بکش وعرشی بلرزان. یا حالی شان کن که اختیار و مسؤولیت زندگی شان با خود آنهاست. راهی نیست جز آنکه خود به کار خویش برخیزند، بر بنیاد عقل و اهتمام خویش بایستند  واگر هم نمی توانند شرور هزار توی این عالم را رفع ورجوع بکنند، شرایط بشری خود را قدری بهبود ببخشند، نهادهایشان را اصلاح بکنند ومرارتهای بیش از اندازه تلخ را التیام بدهند… تاریکی هنوز به قوت خود باقی است، ساعت حوالی پنج است، نمی دانم از کجا آمدم ، چطور به دم در خانه رسیدم ونمی دانم نیز که  امروز به کجا می روم!

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large