Skyscraper large

کُمکم کنید در ایران درس بخوانم

شهاب عموپور

صد و پنجاه نفری آمده بودند تا بشنوند که به آیت الله خمینی هم تهمت “بهایی بودن” زده شده! صد و پنجاه نفری از بین آنهایی که دعوت شده بودند، ترس از “تهمت” و “برچسب” بهایی خوانده شدن را کنار گذاشتند و آمدند و رفتیم به دیدن فیلمی که برای همین ساخته شده بود. برای شکستن یک «تابوی ایرانی»، با دیدن فیلمی از “رضا علامه زاده”.

 پیرزنی که به نظر می رسد بیش از هفتاد سال سن دارد می گوید: «گفتند یا باید مسلمان بشوی و یا اینکه از اینجا بروی؛ کجا بروم؟ من ایرانی ام…».

“رضا علامه زاده” فیلمساز کهنه کار ایرانی مقیم هلند، جرأت کرده، پس از سالهای سال سراغ سوژه ای رفته که کمتر کسی توان پرداخت، نوشتن و یا حتی حرف زدن در مورد آن را دارد؛ فیلم مستندی ساخته و اکنون در جای جای آمریکا و اروپا در حال به نمایش گذاردن آن است. فیلمی که به تازگی در پاریس نیز امکان نمایش یافت تا در جریانِ آن دریابیم، “بهائیت” آنچنان تابوی سهمگینی در ایران بوده که حتی در سال های پیش از انقلاب و در برهه ای از زمان، “ساواک”، سرویس امنیتی آن روزهای کشور نیز برای تخریب شخصیت رهبری “آیت الله خمینی” در نزد مردم، به او «تهمت بهائی بودن» زده است.

 روستایی در استان مازندران، با نام “ایول” که محور موضوعی و قابل دسترسی در این فیلم است، ساکنانی دارد که پیرو “بهائیت” هستند، مخالفان شان در دوره های مختلف از مردم عادی و داس به دستان گرفته تا نیروهای رسمی حکومتی، در بین آنها رعب و و حشت افکنده اند و خانه های شان را تخریب و اذیت شان کرده اند، تا جایی که یا مجبور شوند با تغییر دین و آیین، امکان ادامه ی اقامت در زادگاه خود را بیابند و یا اینکه بروند به هر کجا که به قول علی شریعتی «آنجا نباشد»؛ این تازه بهترین نوعش است و در مورد کسانی صدق می کند که زندانی شان نکرده اند و یا حتی سر به نیست نشده اند.

 به پیرمردان و پیرزنانی که شصت یا هفتاد سال و به بالا سن دارند می گویند که برای ثبت رسمی ازدواج تان باید مسلمان شوید؛ آنها نوه دارند اما هنوز مادران و مادر بزرگ های آن نوه ها از منظر دولت و جماعتی از مسلمانان، آلوده اند؛ چرا که از نعمت ثبت ازدواج به شکل رسمی و پذیرفته شده در نزد حکومت، بی بهره بوده اند. آن نوه ها و فرزندان نیز که به لحاظ لقب، تکلیف شان معلوم است.

سال هاست که هر بار در برخی از روزنامه های دولتی و نیمه دولتی ایران خبری در مورد بهائی ها درج شده، در مورد دستگیری تعدادی از آنها بوده که از قضا جاسوس بوده اند! این یک حکم کلی ست که در اذهان نیز در مورد بهائی ها صادر می شود و فیلم “رضا علامه زاده” نیز به آن پرداخته. در آن هنگام که سراغ پیرزنان و پیرمردان بهائی می رود و در می یابد که انسانهای از کار افتاده ای که «حتی توان خواندن و نوشتن ندارند» نیز، با تهمت «جاسوسی» مواجه شده اند.

تمام آن بدبختی ها و تهمت ها نیز از آنجا ناشی می شود که شهر مقدس آنها در حوالی “حیفا”ی اسرائیل است و راهبر شان “بهاء الدین” نیز سالهایی دور، یعنی چند دهه قبل از آنکه یهودیانی به آنجا کوچانده شوند تا «دولتی صهیونیستی در آنجا تشکیل شود»، توسط “حاکم دولت عثمانی” به “عکا” تبعید شده و همانجا نیز از دنیا رفته و مقبره اش مورد توجه پیروانش قرار دارد.

همین ها بهانه ای ست برای کشتن و مثله کردن و بازداشت بسیاری از ایرانیانی که ایرانی اند، اما همچون “مسیحیان” و “یهودیان”، آئینی دیگر دارند و می خواهند بدون آسیب رساندن به دیگران در ایران زندگی کنند و به کار و بار و دین و آیین خویش بپردازند اما آن می شود که به ویژه در سال های بعد از انقلاب شده و همچنان نیز تارانده می شوند.

تابوی بهائیت در ایران چنان قوی بوده و در محاق ماندنِ آن، چنان دغدغه ی حکومت در این سالها بوده که هر کس احساس مسئولیت کرده تا به حقوق شهروندی آنان توجه نشان دهد، از سوی حکومت به بهائی بودن متهم شده، از جمله “شیرین عبادی” حقوق دان معروف و برند ه ی جایزه ی “صلح نوبل” که در این فیلم می گوید: «وی را به خاطر مدرسه ای که دخترش در خارج از کشور در آن درس می خوانده و یکی از معلم های آن مدرسه بهائی بوده، به گرایش به بهائیت منتسب ساخته اند و گفته اند که آن معلم، ابتدا دختر و سپس مادر را پیرو بهائیان ساخته» و چه تهمتی بدتر از آن در این روزهای ایران.

هموطنان ایرانی مسلمان مان (که خودِ من و شما باشیم) نیز در تمامی این سالها و حتی در ایام پیش از انقلاب هم، نسبت به این عقیده حساس بوده ایم و بهائیان را به چشم یک انسان هموطن که حق انتخاب آئینِ خویش را دارد نگاه نکرده ایم و چه بسیار تعدی ها نیز حتی در دوران پیش از انقلاب به آنها صورت گرفته و چه ظلم ها که بر آنان رفته؛ ظلم هایی که ظالمانش بر ارتکاب آنها افتخار کرده اند.

آنها اما همچنان خواسته اند که بمانند، آنها علیرغم تحقیر و تخریب باز خواسته اند که بمانند، وقتی قوانین مصوبه پس از انقلاب اسلامی عرصه را بر آنها تنگ تر کرده نیز خواسته اند که بمانند؛ حتی اگر بر اساس قوانین رایج کشور، از “استخدام رسمی” منع شده باشند و مجبور باشند به کارهایی که ربطی به توانایی هایشان ندارد روی آورند؛ حتی اگر بر اساس «مصوبه ی شورای عالی انقلاب فرهنگی» از حق تحصیل در مراکز آموزش عالی کشور یعنی دانشگاه ها محروم شده باشند؛ باز هم خواسته اند که بمانند؛ ولی تا کِی؟

کودکان بسیاری از آنها بزرگ شده اند، بسیاری از آنها علیرغم آن فضای سنگین و مخوف، از طریق اینترنت با دانشگاه های مجازی دنیا ارتباط برقرار کرده اند و علوم مختلف را به شکل مکاتبه ای فراگرفته اند؛ اما تا کی؟

مادر گریانی که فقط به خاطر آینده ی دختر نوجوان خود مجبور به عزیمت به خارج از ایران و تحمل غربت شده، در این فیلم گریان است و می گوید که همه چیزش آنجاست؛ همه ی تعلقاتش.

اما کسی نمی داند و به یاد نمی آورد و نمی شنود اینها را همان طور که بسیاری از ایرانی ها تا همین چندی پیش نمی خواستند باور کنند که در کنار دولت و حکومت، خودشان چه نقش بزرگی در تحقیر افغانی و عرب و ترک و … داشته اند؛ چه رسد به “بهائی” که آوردن اسم اش نیز گناه بود! به ویژه هنگامی که بسیاری از اعضای “انجمن حجتیه” که در راس دشمنان بهائیان قرار دارند، در ساختار کنونی قدرت دستِ برتر را دارند.

و چنین است که این روزها، در زمانه ای که ملت ایران دیگر به «کف مطالبات در جامعه ی مدنی» قانع نیست و آرزوهایی بالاتر را هدف گرفته، آرزوهای بهائیان ایران هنوز در سطح حداقل ها مانده و پسر دانشجویی که از استعداد فراوانی برخوردار بوده و اکنون در خارج از کشور در حال تحصیل دانشگاهی ست، در پاسخ به فیلمساز که می پرسد چه آرزویی دارد؟ می گوید:

«کُمکم کنید در “ایران” درس بخوانم، همین».

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large