Skyscraper large

آنجا برد مرا که خیالم نمی‌برد

تقی رحمانی

یکسال پس از شهادت هاله سحابی:

صدای آرام هاله که سوره نازعات را می‌خواند با بوی عطر یاس لحظه‌ای مرا به خود آورد. اما دوباره درون خاطراتم رفتم…

می‌گفتم توسعه تو سخت‌گیرانه است و در حکومت نفتی، دولت چگونه می‌تواند موتور توسعه باشد. باید جامعه مدنی را تقویت کرد.

می‌گفت با جامعه مدنی مخالف نیستم، اما مطالبه‌محوری از دولت، دولت را پوپولیستی می‌کند.

می‌گفتم: دولت محوری شما حواب نداده…

این گفتگوها ادامه داشت.

بوی عطر یاس، صدای هاله که صفا صفا را می‌خواند لحظه‌ای وجودم را می‌گیرد.

حال می‌خواهم آنجا روم که خیال‌ام نمی‌برد. وقت خداحافظی و یا شروع مجدد ، توان پیمان بستن ندارم.

سال‌هاست که در سلیمان داراب رشت بر سر مزار میرزا کوچک خان که سخت دلبسته اویم، قرار تازه می‌کنم، اما نمی‌توانم از او خداحافظی کنم.

بلند می‌شوم. حالا هاله، کیانی و شاپوری مهندس را در بر گرفته‌اند. آن طرف، بچه‌ها پوستر را آماده می‌کنند.

به احترام برمی‌خیزم همان طور که گاهی هدی جلوی مهندس می‌ایستاد.

سرم را پایین می‌اندازم. گاهی رضا این گونه با او رفتار می‌کرد. ساعت از سه نیمه‌شب گذشته، چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰ است.

اما توان وداع کردن با او را ندارم. آرمان شریعتی و نگاه راهبردی مهندس و رفتار کاربردی شیخ محرم در من جاری است. با جان خود وداع کنم؟ نه، وداع امکان ندارد. حیاط غرق در عطر گل یاس است. عطری که به قول آقای توکلی این قنبر وفادار مهندس که از سال ۱۳۵۹ با وی همراه بوده است، در آخرین شبی که مهندس در نارون گذرانده، تحسین وی را برانگیخته است. حال طعم عطرها او را در بر گرفته‌اند.

صبح می‌آید. مکن ای صبح طلوع…

چهارشنبه است. جسمی مظلومانه و در میان اشک و آه حاضران در گوشه‌ای از حیاط بر روی موزاییک‌ها آماده شستن می‌شود.

غسال با کیسه‌ای پلاستیکی وارد می‌شود. ماموران امنیتی هم وارد حیاط می‌شوند. اینک در گوشه‌ای از این حیاط مردی شسته می‌شود تا در خانه‌ای ابدی آرام گیرد که بیش از ۶۰ سال برای آزادی، عدالت راهبردی با همه فراز و نشیب‌هایش و نقاط قوت و ضعف‌اش کوشیده است. یادآوری آخرین جمله‌اش بغض در گلویم را می‌شکند و چشمان را تر می‌کند. «۶۰ سال شکست» گفتگوهای دو نفری من با مهندس در دی و بهمن ۸۹ بسیار سخت و تلخ بود. و باز در ادامه آخرین جملات «حق نداری ناامید شوی، ذهن تو نکته‌گیر شده است. از ۱۵ سال پیش که دیدمت فرق کردی، عمیق‌تر بشو ، اما ناامید نشو. همه این دردها را که گفتی درست، اما حق نداری ناامید شوی. سال ۱۳۶۴ من مثل تو بودم. چیزهایی را فهمیدم اما با کمک قرآن ادامه دادم. بازگشت به مصدق با بازخوانی روزآمد. تو با شریعتی داری چنین می‌کنی. ادامه بده. شریعتی را بازخوانی کن. مقاله پروتستانتیسم را در چشم‌انداز خواندم. اما فراموش نکن به جریانی تعلق داری که نسبت به بسیاری از جریانات خوشنام‌تر است. به عملکرد دیگران نگاه کن. لااقل از گذشته ننگین نیستی. اگر چه انتقاد داری».

حالا مهندس را می‌بینم چهره‌اش گرفته است. می‌دانم دلش برای ایران می‌تپد. عزت را بر موزاییک‌ها می‌شویند. ساده و بی‌ریا. اشک‌ها روان است. دکتر فریدون سحابی شروع کرد به آیات قرآن و ادعیه‌ها. مراسم شستشو  از یک ربع به شش تا ده دقیقه به هفت طول می‌کشد. مهندس شسته می‌شود.

آرام و قرار ندارم. تسلی دادن و گرفتن از یکدیگر و گریستن . هیچکس دیگری را آرام نمی‌کند. اما آرامش در حضور دیگران است. همه آنهایی که توانسته‌اند بیایند، می‌گریند. انگار همه می‌خواهند وداعی طولانی با مهندس داشته باشند. مرور خاطرات از شاه‌حسینی و اردهالی که با مهندس جوانی داده‌اند، تا نسل ما که ۱۵ سالی است با او زندگی می‌کنیم. اما افسوس باز مراسم وداع آرام و محترمانه و غریبانه در فضای امنیتی، توبیخ و اخطار می‌گیرد.

می‌گویند خودمان غسال داریم. عجله کنید. زودتر، زودتر. چند نفر وارد شده‌اند. هیچ احساسی ندارند. مراسم دعاخوانی و راز و نیاز فریدون سحابی را با صلوات بی‌موقع قطع می‌کنند. اما آرام نمی‌نشینند. جمعیت داخل حیاط حال خودش را دارد.

می‌گویند ماه‌های حرام، حرمت‌ مرده، زمان آتش‌بس و زمان جنگ و زمان صلح، همه چیز به هم ریخته. اینجا خانه ماست. چرا وارد می‌شوید؟ می‌گویند ما مراقب هستیم، عده‌ای می‌ خواهند اخلال کنند. می‌گویند شما خودتان اخلال می‌کنید.

می‌ گویند مانع ورود مردم به لواسان می‌شوند. افرادی را برمی‌گردانند. به خیلی‌ها تلفن زده‌اند که اگر در مراسم شرکت کنید برایتان مشکل پیش می‌آید. فضای حیاط سنگین می‌شود. گوشه‌ای ایستاده‌ام. احراری با حاج احمدی مهندس را آرام می‌شویند. می‌خواستم جای احراری باشم، اما توانش را نداشتم. احراری بعد گفت چقدر لذت بردم از مشارکت در شستشوی مهندس. من چقدر غبطه خوردم که چرا مشارکت نکردم. اما نتوانستم. در بیمارستان در حال کما، چند بار دستش را بوییدم و احساس آرامش کردم. او از دست‌بوسی متنفر بود.

حضور امنیتی سنگین‌تر می‌شود. صدای زودتر، عجله‌ کنید، باید ساعت هفت تشییع شروع شود، به گوش می‌رسد. جمعیت با وجود افسردگی و حالت معنوی شستشوی مهندس، در صدد پاسخگویی نیست. رمقی برای گفتگو نمانده است. حیاط پر از جمعیت است. اما جمعیت انبوه نیست. ساعت ۹ کجا، ساعت ۷ کجا. تحمیل یکطرفه قاعده بازی برای تشییع عزت، عزت‌الله، امیدی که خانواده دارد. احمد منتظری، عبدالله نوری و دعایی و آغاجری می‌آیند. چهره‌های ملی در راهند. جنازه را حرکت می‌دهند. چند نفر از آقایان ناخوانده قصد دارند که جنازه را تصاحب کنند. مشخص است که قصد اجرای توافق با خانواده را ندارند.

به طرف جنازه می‌روم. با اصرار و تلاش هاله سحابی، با پرچم ایران مزین می‌شود. «پدر می‌رود»، با خود می‌گویم مردی که خوب جمع می‌کرد اما عالی هدایت و رهبری نمی‌کرد.

جنازه را جلوی در حیاط زمین می‌گذارند. می‌گویند بیرون پر از مامور است. امنیتی، اطلاعاتی، گارد ویژه، … با ده‌ها دوربین در دست که آماده‌اند. چند نفر در درون حیاط هم عکسبرداری می‌کنند. اما مردمان و خانواده و صاحبان عزا حق فیلم‌برداری ندارند.  البته این بی‌حقی اعلام نمی‌شود، اما در عمل اجرا می‌گردد.

فریدون سحابی زندانی زمان شاه از اعضای سابق نهضت آزادی، صاحب مقامات مهم در اول انقلاب، از کارشناسان انرژی اتمی و فیزیک، برادر مهندس سحابی با بلندگوی دستی توافق انجام شده با شورای تامین و اطلاعاتی‌ها را اعلام می‌کند.

تشییع تا ابتدای صحرای نارون بعد حمل جسد با آمبولانس تا بلوار، بعد خواندن نماز میت و حمل جنازه به قبرستان گلندوک. آقا فریدون می‌گوید شعار سیاسی ندهید و در آرامش جنازه حمل شود. از مردم حاضر می‌خواهد که توافق رعایت شود.

ساعت هفت و پنج دقیقه است و جنازه از در حیاط خارج می‌شود.

آرایش جنگی – امنیتی است. کشمکش آغاز می‌شود. می‌گویند دستور آمده که نماز را در حیاط بخوانید. می‌گویند این خلاف توافق است . تازه شما که طرف گفتگو نبودید.

می‌گویند این دستور است.

می‌گویند توافق کرده‌اید.

آمبولانس در سمت چپ کوچه پارک شده است.

می‌گویند نمی‌خواهند اجازه تشییع بدهند.

جنازه به سمت راست می‌رود. فشار وحشتناک است. دیگر همه چیز به هم می‌ریزد. قصد گرفتن یا دزدیدن جنازه را دارند. آنچه رخ می‌دهد برایم قابل پیش‌بینی است. لحظه‌ای فضای امنیتی کوچه گلستان را می‌بینم: ده‌ها دوربین، انواع یونیفورم‌ها و چهره‌هایی که برایمان آشنا هستند، چهره‌هایی خشن با الفاظ رکیک.

نمی‌دانم چند قدم جلو می‌آییم. ازدحام اطراف جنازه است. شعار فقط لااله‌الاالله و … است.

احساس خفگی می‌کنم. چند نفر را می‌گیرند. بعد با لگد و مشت از زیر جنازه من را بیرون پرت می‌کنند. بلایی که بر سر همه افراد زیر جنازه آمد. حتی مهندس میثمی نابینا. قصد برگشتن به زیر جنازه را دارم. اما امکان ندارد. در آرایش جنگی – امنیتی هر کس را از جنازه دور می‌کنند. با دو ستون حمایتی نیروهایشان امکان برگشتن نداریم. دوباره پرتاب می‌شوم.

بعد فهمیدم که فاجعه رخ داده. خواهر با پدر رفت. هاله ضربه خورده و افتاده است و بعد با فشار و ضربه به پایش و با عجله به بهداری برده شده است. اما من هنوز خبر ندارم.

همه افراد زیر جنازه پرت و پلا شده‌اند.

می‌گویند جنازه را بردند با آمبولانس.

به آقای دعایی می‌گویم الان فهمیدم که بنی هاشم در روز دفن امام حسین چه کشیده‌اند. به عبدالله نوری هم گفتم بعد به آغاجری و خانیکی. این همه فشار. اما هنوز از فاجعه دوم یعنی رفتن خواهر خبر ندارم.

سراسیمه با اتوبوس به سوی قبرستان می‌رویم. قبرستان در محاصره نیروهای ویژه و یگان‌های مختلف نظامی است. صحنه‌ای از ترس و ابهت، به سوی گورستان می‌رویم. در بسته است.

به مامور امنیتی می‌گویم توافق با خانواده را به هم زدید. با تحکم می‌گوید شما توافق را رعایت نکردید.

می‌گویم همیشه طلبکار، همیشه طلبکار. حالا بگذار برویم داخل. ناگهان ۱۰۰ نفر از لباس‌شخصی‌ها را وارد قبرستان می‌کنند. اما جلوی ما را می‌گیرند.

بعد از استقرار نیروهایشان به ما اجازه ورود می‌دهند، اما گورستان در تسخیر لباس شخصی‌هاست که حالا یونیفورم پلیس دارند. جالب و دردناک است جابه جا شدن لباس‌شخصی ها با پلیس.

ساعت هفت و پنجاه دقیقه آقای دعایی تلقین می‌خواند. مردم از راه می‌رسند. یک نفر با صدای بلند از بلندی بام مشرف به گورستان اعلام می‌کند که هر کس که حرف زد بخوابانید زمین. یک شیرزن از خانواده منتظری به او می‌گوید «خجالت بکش». مرد عقب می‌رود. تلنگری به ذهن می‌خورد. مراسم غریبانه است؛ نه، مراسم جنگی یک طرفه است. مظلومیت مردی که ۶۱ سال با مدارا برای آزادی تلاش کرد. صدای دعایی را می‌شنوم اما دلم جای دیگری است. فضا امنیتی‌تر می‌شود.

پاهایم توان ایستادن ندارند. تسلیت می‌گوییم و می‌گرییم و یکدیگر را بغل می‌کنیم. مرگ مهندس برای خانواده گسترده ملی – مذهبی فاجعه است. این فاجعه رمقی برای اعتراض به رفتار نادرست و غیرجوانمردانه امنیتی‌ها باقی نگذاشته است. اما آنان دست‌بردار نیستند. جمعیتی که خود را به گورستان رسانده‌اند ۲۰۰۰ نفر است که به همان اندازه یا بیشتر نیروی امنیتی با لباس‌های گوناگون وجود دارد. بعدها از قول منابع موثق گفتند که ۱۱ هزار نیرو برای کنترل دو هزار نفر آمده بودند. به راستی چه ولخرجی از درآمد نفتی بی‌پایان صورت می‌گیرد.

هر از گاهی ناگهان چند نفر بر سر یک نفر می‌ریزند. با کتک او را می‌برند. ظاهرا پچ‌پج‌کردن هم جرم است. تا ریختن آخرین ذرات خاک بر سر «عزت ایران» فضای سنگین ادامه دارد. اما بغض و آه حاضران مراسم را حزن‌انگیز می‌کند. بابک احمدی مرا تسلا می‌دهد. اما خودش می‌گرید. هاشم آغاجری هم همینطور. هادی خانیکی و دیگر ملی‌-‌مذهبی‌ها . وداع با مهندس در سایه ترس و شرایط امنیتی و فضای دستگیری و تهدید انجام می‌شود. جمعیت با خواندن فاتحه تحت نظارت شدید نیروهای گارد ویژه که با ابهت و ایجاد ترس برای جمعیت صف کشیده‌اند، به سوی بیرون روان می‌شوند.

پاهایم نای و توان رفتن ندارند. آغاجری با محبت همراهی‌ام می‌کند با برخی از دوستان. می‌دانم نباید افتان و خیزان رفت. مهندس از امیدوار بودن می‌گفت و می‌خواست. اما لحظاتی است که نمی‌شود. آسوده بودن در هنگام خفتن پدر چندان ساده نیست.

ذهن مداراگرای «عزت ایران» دیگر با ماست. لحظه‌ای به یاد جمله انجیل می‌افتم و تأمل می‌ کنم:  بروید مردم ایران را به سوی پیام من بخوانید، من تا پایان با شما هستم.

به مامور امنیتی اعتراض می‌کنم. توافق را بر هم زدید. حالا چرا افراد را دستگیر کردید؟

مامور امنیتی قصد جوابگویی ندارد. با سماجت من می‌گوید آزاد می‌شوند. می‌گویم الان آزاد کنید. ما حق خود را نیز انجام نداده‌ایم. دستگیری و رفتار زشت دیگر چرا؟

کشمکش ادامه دارد. آقای رضایی با چشمان اشک‌آلود می‌گوید فاجعه؛ هاله مرد. خدا کمک‌مان کند.  دروغ است، دروغ. پاسخی نمی‌دهم. پیگیر آزادی دستگیرشده‌ها که می‌گویند ۱۱ نفر هستند می‌شوم. باز همان جمله آزاد می‌شوند را می‌شنوم. پچ‌پچ بیشتر می‌شود. هاله در بیمارستان است. سکته کرده. هاله مرد. هاله مرد.

سوار اتوبوس به سوی خانه مهندس روان می‌شویم. وارد کوچه گلستان می‌شویم. تراژدی مرگ هاله واقعیت دارد. واویلایی است و هنوز باور نمی‌کنم.

فقط صدای ناله می‌آید. امیرانتظام، دکتر یزدی، باوند را می‌بینم. انگار قلبم از جا کنده می‌شود. به انتهای حیاط می‌روم. نمی‌خواهم باور کنم. روبروی احمد منتظری می‌نشینم. عبدالله نوری به من گفت خبری شد به من بگو.

از چهره بهت‌زده اما مصمم منتظری نیرو می‌گیرم. اما انگار نمی‌توانم. باز می‌روم. بغض‌ام می‌ترکد. آقای رضایی به صورتم آب می‌زند و خودش می‌گرید. هیچ کس، هیچ کس را دلداری نمی‌دهد. همه می‌گریند. حتی آنانی که نمی‌گریند رمقی ندارند. بعد از جنازه‌دزدی و خاکسپاری توهین‌آمیز که برخی از لباس‌شخصی‌ها در مراسم بلند بلند می‌خندیدند؛ حال فاجعه به تراژدی تبدیل شده است.عظمت این شهادت، هنوز در پس لحظه واقعه پنهان است. چرا؟ چه شد؟

می‌گویند هاله را زدند افتاد. شامخی و پیمان او را به بیمارستان لواسان بردند.

می‌گویند هاله جلو جنازه با شال سبز و عکس مهندس با لباس‌شخصی‌ها مواجه شد. عکس مهندس را پاره کردند. هاله اعتراض کرد تا عکس را بگیرد. هاله گفت: من دخترش هستم.

گفتند یکی به شکم هاله زد. هاله افتاد. وقتی افتاد، گفتند نمایش بازی می‌کند. زود باشید. زود باشید بروید.

گفتند وقتی توی ماشین گذاشتند پاهایش بیرون بود. مأموران با فشار چند بار در ماشین را فشار دادند و به زور پاهایش در درون ماشین جمع شد.

انگار قلب‌ام از جا کنده می‌شود. وای، وای، وای.  این دیگر نه. خدای من. با خود تکرار می‌کنم. به طرف آقا فریدون می‌آیم.

می‌گرید. از جمعیت می‌خواهد که تنهایشان بگذارند. هاله حالا کجاست؟ من می‌پرسم.

می‌گوید شامخی جنازه را برده خانه.

می‌گویم وای جنازه هاله را. یعنی مرده. واقعا؟

می‌گوید تمام کرده .شامخی جنازه را برده خانه.

با سعید و عمرانی همراه می‌شوم. برویم خانه شامخی. مشهدی‌ها، قزوینی‌ها، اراکی‌ها و… بغل می‌کنم. می‌گرییم. با هم می‌گرییم. چقدر سخت است. اما در مرکز حادثه بودن از فشار حادثه می‌کاهد.

امنیتی‌ها نیروی انتظامی  و نظامی ماموران تا انتهای گلستان عقب رفته‌اند.منتها کاملا مراقب‌اند.

از لواسان به پل گیشا، سعید و عمرانی و من می‌گرییم. بدون گفتگو به سمت خانه می‌رویم. عمق فاجعه چندان زیاد است که لحظاتی به برج میلاد خیره می‌شوم تا فراموش کنم. پدر رفته و خواهر هم. به خانه می‌رسیم. وارد خانه می‌شویم. صبوری، درهم‌شکستگی و بهت در چهره شامخی موج می‌زند. قوی‌تر از ما اشکی نمی‌ریزد. اما صورتش کاملا سفید، مثل گچ، عصبی است اما عصبانیت نشان نمی‌دهد.

محل خفتن خواهر صلح را نشان می‌دهد. نام هاله را می‌آورد. در آغوشش می‌گریم. گریه امان نمی‌دهد. او مرا دلداری می‌دهد. من قلب‌ام از جا کنده می‌شود. در شنیدن خبر اعدام‌های ۱۳۶۷ در آذرماه همان سال هم این حالت را داشتم. شامخی بقیه را دلداری می‌دهد. این شامخی ظفار و مبارزه و فاجعه فراوان دیده است. صبوری را از ایمان و تربیتش می‌گیرد. می‌گوید از اوین زنگ زدند گفتند که هاله باید به زندان برگردد. گفتم هاله آزاد شد. سنجیده و آرام سخن می‌گوید. زندگی صحنه نمایش و نمایان شخصیت انسان‌هاست. شامخی قابل پیش‌بینی. مردی که مراحل دانشجویی، چریکی و کارشناسی ملی را طی کرده است و ملی – مذهبی باقی مانده است و در پناه ایمان به خداوند زیست می‌کند.

ناله‌ها بلند می‌شود. برای پدر (مهندس) گریه از سر دلسوزی است. اما در اینجا گریه از سر سوختن و کباب شدن دل‌هاست. خواهر، یک روز بعد از پدر، بر روی سینه وی خواهد خفت!

می‌گویند کجا دفن کنیم.شامخی می‌گوید بهشت زهرا.

می‌گویند هاله زده شده، صحنه جنگ بوده است.

می‌گویند باید بدون مبالغه حرف بزنیم.

می‌گویند صحنه زدن شاهد دارد.

می‌گویند باید مستند حرف زد.

روز بعد شهادت حامد منتظری و برخی دیگر، مستند بودن زدن را ثابت می‌کند. یحیی شامخی مضطرب اما بی‌تاب نیست. در کنار پدر است. شامخی می‌خواهد با بازمانده‌های هاله؛ یحیی، آمنه و آسیه بر سر محل دفن مادر صلح گفتگو کند.

هاله زیر پرچم مورد علاقه‌اش خفته است. کسی جرات کنار زدن چهره‌اش را ندارد. صدای ناله بلند می‌شود. همه بلند می‌گریند. مینو خانم چهره هاله را می‌گشاید. لبخندی با محبتی نمایان، چهره همیشگی هاله است. انگار آماده است که خواهر صلح لقب بگیرد. حتی ضاربش را بخشیده است. گاندی کوچک خانواده سحابی از پدربزرگ نرم‌تر و از مهندس سحابی لطیف‌تر و مداراگرتر بود.

حالا همان گونه زیستن خود را نشان می‌دهد. همان گونه که مهندس سحابی برای ایران نگران بود و با چهره نگران از جهان رفت.

خانه در شیوه است، اما می‌گویند دفن در بهشت زهرا. می‌گویند خبر دارید. می‌گویند خبر داریم.

ماجرا آغاز می‌شود. نیروی انتظامی وارد می‌شود. برخورد مودبانه و همدلانه و با ابراز تاسف همراه است. می‌گویند مرگی رخ داده گزارش شده است. شامخی با صبوری سخن می‌گوید.

می‌گویند الان امنیتی‌ها وارد می‌شوند. بازپرس دادستانی و بعد امنیتی‌ها اجازه دفن خانوادگی نمی‌دهند. شامخی می‌گوید چرا نمی‌گذارند فردا هاله را دفن کنیم؟ کالبدشکافی نمی‌خواهیم.

می‌گویند از قول یحیی نوشته‌اند که مادرم سکته کرده .کسی او را با پنجه بوکس نزده است. می‌گویند مگر کسی ادعا کرده که زدن با پنجه بوکس بوده ؛ هل دادن و شرایط بد تشییع است و نه صحبت از پنجه بوکس. ماموران انتظامی وارد می‌شوند و بازپرس ویژه قتل در اتاقی با شامخی و یحیی هستند. گفتگو شروع می‌شود. مامور اطلاعات هم حضور دارد.

خانواده آمادگی کالبدشکافی ندارد. دکتر افتخار معتقد است که چیزی ثابت نمی‌شود. دیگری می‌گوید چقدر اطمینان به پزشکی قانونی وجود دارد. در جامعه‌ای که همه‌چیزش زیر سوال است.

هر لحظه یکی وارد می‌شود. انگار اختیار از کف رفته است. همه می‌گریند. شامخی، یحیی، دکتر پیمان، دکتر افتخار و بسته‌نگار آرام‌تر هستند. اشک‌های مادر سهراب مرا به درد می‌آورد. گفتگو ادامه دارد. خانواده مایل به دفن هستند. منتها فردا در بهشت زهرا. وقتی تمایل خانواده روشن می‌شود، حال در نمایشی حاد طرف مقابل وارد بازی می‌شود. مشخص می‌شود جنازه را می‌خواهند. وقتی ترس و هراس و کتمان لباس زور می‌پوشد فاجعه آغاز می‌شود و مظلوم در لوای تحقیر و توهین با نجابت زور را می‌پذیرد.

خانواده حاضر به دادن جسد نیست. ناگهان چند نفر با دوربین و بالباس شخصی وارد خانه می‌شوند. این دیگر تراژدی است. از حاضرین فیلم‌برداری می‌کنند. صدای حاضرین بلند می‌شود. از خانه بیرون رانده می‌شوند. اما تاثیر خود را گذاشته‌اند. مگر در تشییع صبح در حین دفن پدر فحش و توهین نمی‌کردند. با صدای بلند نمی‌خندیدند. حرمت میت را در تمام روایت‌های مذهبی نوشته‌اند.

پیام روشن است. حال جنازه را می‌خواهند. کشمکش شروع می‌شود. بازپرس برای تحقیقات جنازه را می‌خواهد.

خانواده حاضر نیست جنازه را بدهد. خواهر صلح حال یک جسد است که باید ماجرایش فیصله یابد.

گاهی ترس و اضطراب، خشم را در خود فرو می‌برد و بهت و حیرت آدمی را وادار به تن دادن می‌کند. انگار همه چیز می‌خواهد تراژدی خواهر صلح را به بهترین شکل خود ترسیم کند.

نه ماموران اطلاعات و انتظامی و نه خانواده و نه دوستان هیچکدام نمی‌دانستند که دست تقدیر دفن شبانه را رقم خواهد زد.

 


*ملی مذهبی

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large