Skyscraper large

زیر سلطه استقلال

علیرضا موسوی

استقلال سیاسی در برابر استعمار یا تحت الحمایگی معنی پیدا می‌کند. استعمار کردن کشورها پدیده‌ای متعلق به قرن شانزدهم میلادی تا اواسط قرن بیستم بود که دولت‌های غربی با یورش به سرزمین‌های اکثرا ضعیف و عقب‌مانده آنجا را اشغال و برایش حاکم منصوب می‌کردند.

از ابتدای قرن بیستم شاهد جنبش‌های استقلال طلبانه و شکل گیری مفاهیم ناسیونالیستی در کشور های تحت استعمار بوده‌ایم؛ جنبش‌هایی که سعی کردند با شورش و انقلاب، استقلال سیاسی و حاکمیت ملی را برای کشورشان به ارمغان بیاورند. مطالبه ملت‌ها و نقش‌آفرینی آن‌ها در عرصه‌ی سیاسی به جای عده‌ای قلیلی از حاکمان مستبد و همچنین تغییر مناسبات جهانی سبب شد که با پایان قرن بیستم استعمارگری نیز پایان یابد و تمام کشورهای جهان به عنوان واحدهای سیاسی مستقل به رسمیت شناخته شوند.

به دیگر سخن می‌توان گفت: «دنیای جدید دنیای استعمارزده نیست، استعمار زدوده است. استعمار دیگر نه به شکل قدیم و نه به شکل جدید نه مقدور است و نه مقرون به صرفه؛ مقدور نیست عمدتا به این دلیل که دیگر، دولت‌ها تنها بازیگران روابط بین الملل نیستند، وجود انبوه سازمان‌های غیر دولتی ملی و بین المللی که از انواع اهرم‌ها برای تحت فشار قرار دادن دولت‌ها برخوردارند، رعایت حداقلی از حقوق بشر که اگر نه تک تک دولت‌ها ولی جامعه بین المللی ناگزیر از تن دادن به آن است، رشد فرهنگی و احساس برخورداری از حقوق شهروندی در کشورهای ضعیف … از جمله مواردی است که اجازه نمی‌دهد، همچون قرون سالفه، قدرت و میل زمامداران، تنها عامل تعیین کننده روابط میان کشورها باشد. اما مقرون به صرفه نیست، چون برخلاف قرن نوزدهم، مشکل اصلی کشورهای صنعتی دیگر نه تامین مواد اولیه بلکه تامین بازار مصرف است، در بعضی موارد حتی اگر قیمت تمام شده مواد اولیه را صفر در نظر بگیریم باز هم به دلیل مسایلی از قبیل گرانی نیروی کار، کشورهای صنعتی قدرت رقابت با بعضی کشورهای در حال توسعه را ندارند. دقیقا به همین دلیل دیگر رقابت اصلی قدرت‌ها بر سر سرمایه گذاری در کشورهای در حال توسعه و به دست آوردن سهم بیشتر در بازار بین المللی است نه بر سر جلب منابع اولیه؛ و درست به همین دلیل هم دیگر اعمال خصومت مستقیم یا ایجاد حکومت دست‌نشانده چندان به کار نمی‌آید و در محاسبه‌ی هزینه و فایده جواب منفی می‌گیرد.» (۱)

با وجود پایان عصر استعمارگری و جای‌گزین شدن منافع ملی و رابطه با دیگر کشورها به جای اشغال و انتخاب حاکمی دست نشانده، هنوز گفتمان استقلال‌خواهی و تکیه بر استعمارگر بودن قدرت‌های غربی در فضای سیاسی کشورهای جهان سوم از جمله ایران حضور دارد.این گفتمان بیش از هر چیز ریشه در بیگانه‌ستیزی بدوی دارد. انسان‌های بدوی چون درک درستی از واقعیت‌های جهان خارج از قلمرو خود و توانایی گفتگو و معامله با دیگر اقوام و قبایل را نداشته‌اند به بیگانه به عنوان یک تهدید می‌نگریستند و آن را دشمن خطاب می‌کردند. روشنفکران ایرانی در شکل‌دهی گفتمان استقلال‌خواهی که در نهایت منجر به پیروزی انقلاب اسلامی شد بر موج بیگانه‌هراسی بدوی که در جامعه ایرانی به دلیل عدم تعامل صحیح و شناخت از خارجی‌ها وجود داشت سوار شدند و با دو ایدئولوژی به ظاهر متناقض آن را تقویت کردند.

اولی ایدئولوژی مارکسیست- لنینیستی بود که در بدو ورودش به ایران خیلی سریع بر فضای روشنفکری ایران سایه افکند. بر اساس این تفکر غربی‌ها -به خصوص آمریکا- دولت‌های امپریالیستی و حافظ منافع سرمایه‌داران هستند و سعی‌شان بر این است که با ایجاد روابط نا برابر، کالاهای بنجل خود را به کشورهای جنوب بفروشند و منابعشان را با قراردادهای ننگین به تاراج ببرند. تفکردیگری که سبب تقویت این نگاه بیگانه‌ستیزانه شد مدل ایرانیِ اسلام سیاسی بود که تحت تاثیر همین آموزه‌های چپ، غربی‌ها را نماد کفر دانست و با استخراج واژه‌ی «استکبار» از متون دینی دولت‌های غربی را استکبار جهانی خواند.

در ادبیات دینی «استکبار به معنای کبر ورزیدن، اساسا راجع‌به شیطان است، «أَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِین»مصداق ثانوی آن هم ائمه‌ی کفر هستند. یعنی حاکمانی که از دیندار بودن و دینداری کردن مردم خودشان جلوگیری می‌کردند و به عبارتی به جای خضوع کردن در مقابل خداوند کبر می‌ورزیدند. در گفتمان انقلاب اسلامی همان نظریه امپریالیسم در قالب یک‌ ترم دینی فرو خزید، یک‌ ترم سیاسی جدید شد و دامن آمریکا را گرفت؛ در حالی که به گمان من، خیلی بهتر به روسیه شورایی صادق بود که معنای دقیق‌تری از کفر و جلوگیری از ایمان آوردن مردم خود را به منصه ظهور گذاشته بود. معنای دقیق‌تر “ابا ” و “استکبار”و “کان من الکافرین” قرآن در بلوک شرق بود ولی متأثر از روایت‌های رایج چپ لنینیستی، دامن آمریکا را گرفت.» (۲)

ایرانیان تجلی استقلال‌خواهی مبتنی بر ناسیونالیسم ستیزنده را که با تفکرات لنینستی و اسلام سیاسی تقویت شده است را در فرایند انقلاب اسلامی و ۳۳ سال حکومت جمهوری اسلامی تجربه کرده‌اند. این گفتمان همچنان در فضای سیاسی ما نقش پررنگی را بازی می‌کند، علاوه بر مقامات حکومتی که تعیّن و پرچم‌دار آن آرمان‌ها هستند در بین افرادی که در طول این سال‌ها از حکومت جدا شده‌اند و به مخالفان پیوسته‌اند، هستند کسانی که هنوز با تکیه بر استقلال‌خواهی به آن آرمان‌های آمریکا ستیزانه باور دارند و کارنامه و عملکرد جمهوری اسلامی را محصول اجرای نادرست آن آرمان‌ها می‌دانند.

حاملان این نظریه که تحت تاثیر همان ملغمه‌ی فکری که منجر به وقوع انقلاب اسلامی شد هستند بر این باور که عامل اکثر مشکلات کشورهای جنوب، آمریکا و سایر دولتهای غربی‌اند که با توطئه و نیرنگ در برابر پیشرفت‌ ملت‌ها می‌ایستند، آن‌ها را ضعیف نگه می‌دارند تا استثمار و یا بیش از آن استحمارشان کنند. آنها از غرب تصویر یک هیولای هولناک ارائه می‌دهند که گاهی اوقات جامه‌ی اغواگری بر تن می‌کند تا فرهنگ‌های اصیل و بومی را تضعیف کند و روحیه بیگانه ستیزی و استقلال‌خواهی ملت‌ها را از بین ببرد تا همه مطیع مناسبات جهان سرمایه شوند. با این حساب تنها یک راه برای ملت‌ها وجود خواهد داشت و آن بریدن دست اجانبی است که چشم طمع به منابع و بازار و فرهنگ ملت‌های ستم‌دیده دوخته‌اند تا با این کار چپاول‌گری‌ها به اتمام رسد، ملت‌ها حاکمیت را در دست بگیرند و با عقب راندن بیگانگان در مسیر سعادت گام بردارند. البته این پایان راه نخواهد بود چون استقلال خود نیازمند ستیزی بی پایان است زیرا دشمنان همواره در کمینند تا با کوچک‌ترین اشتباه و انحرافی سلطه‌ی خود را به اشکال مختلف باز تولید کنند.

خصوصیت بارز این تفکر، نگاه خاص‌گرای آن است که با ساختن دوگانه‌هایی هم‌چون داخلی-خارجی، خودی- بیگانه، مستضعف- سرمایه دار، مومن- کافر، دیواری بلند به دور ملت‌ها می‌کشد و خودی‌ها را مستحق و بیگانگان را ظالم معرفی می‌کند و ستیز تا نابودی ظالمان را چاره‌ی کار می‌داند.

اما جهان مدرن که بر اساس جهان بینی لیبرال بنا شده این نوع نگاه را بر نمی‌تابد و همه‌ی افراد ساکن در کره‌ی خاکی را محق می‌داند. لیبرال‌ها نگاه عام‌گرا به انسان‌ها دارند و این دوگانه‌های مصنوع را قابل عبور می‌دانند. آنها به انسان‌ها فارغ از قومیت، ملیت، ایدئولوژی، دین و طبقه اقتصادی به شکل برابر می‌نگرند و بهره‌مندی از حقوق بشر و آزادی‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را حق همگانی در نظر می‌گیرند. طبیعتادر این نگاه تعریف بدوی و یا ایدئولوژیک از مرزها و بیگانه خواندن دیگر ملت‌ها بی‌معنا است.

همانطور که قبایل و اقوام منافع خود را در دولت- ملت‌ها یافتند، می‌توان انتظار داشت که به مرور مرزهای ملی هم کم‌رنگ شود و انسان‌ها با در نظر گرفتن منافع مشترک برای ساختن جهانی بهتر تلاش کنند. پیشرفت تکنولوژی و گسترش رسانه‌ها و ابزارهای ارتباطی نیز کمک کرده است تا انسان‌ها خود را همسایگان نزدیک در دهکده‌ی جهانی بیابند و دریابند که با وجود تفاوت‌ها،رنج‌ها و درد های مشترک دارند که راه حل آن به جای ستیزهای خانمان‌سوز و ایجاد ناامنی برای دیگری پیروی از قواعدی است که هزینه‌ی رقابت برای دسترسی به امکانات بیشتر را کمتر می‌کند.

در فضای روشنفکری و سیاسی ایران شاهد بوده‌ایم که علاوه بر نگاه چپ‌گرایانه و غرب‌ستیزانه که همواره گرایش غالب بوده است به مرور تفکرات لیبرالی نیز نمایندگان خود را پیدا کرده و انحصار گفتمانی را شکسته است. در مجادلات اخیر که در ارتباط با کمک گرفتن از کشورهای غربی برای مبارزه با حکومت جمهوری اسلامی به وجود آمده می‌توان رد پای این دو گرایش را دنبال کرد.

از یک طرف رویکرد کسانی را شاهد هستیم که هر گونه کمک گرفتن از کشور های غربی در جهت مبارزه با جمهوری اسلامی را نوعی مداخله و خدشه دار شدن استقلال کشور می‌دانند و بر این باورند که اگر جمهوری اسلامی حقوق شهروندانش را به رسمیت نمی شناسد باعث نمی‌شود که بیگانگان خود را محق بدانند که در امور داخلی ما دخالت کنند. از نگاه آن‌ها، جمهوری اسلامی چون خودی است بر هر بیگانه‌ای ترجیح دارد؛ و از آنجا که کشورهای غربی برای پیشبرد منافعشان محدودیت‌هایی علیه جمهوری اسلامی ایجاد می‌کنند اگر فعالان سیاسی همراه و همسو با آن‌ها باشند و یا از کمک‌ غربی‌ها بهره‌مند شوند خائن و ستون پنجم دشمن هستند چون یاری‌گر بیگانگان در پیشبرد منافعشان بوده‌اند.

در سوی دیگر نسل جوان‌تر فعالان سیاسی هستند که این نوع نگاه را زیر سوال می‌برند و خود را همسو با غرب و جامعه جهانی – با توجه به مناسبات جدید جهانی و شرایط کنونی – در مقابل حکومت توتالیتر جمهوری اسلامی می‌یابد و با خط بطلان بر دوگانه‌ی خودی–بیگانه این مسئله را مطرح می‌کند که«دوستی و دشمنی، خودی و بیگانه بودن ،به وطن و دین و … نیست، به این است که کسی با شما چگونه رفتار کند. گرچه البته هرچه بیشتر با شما اشتراک داشته باشد ظلم او در حق شما نارواتر است.» (۳) در واقع اگر حکومت ظالمی وجود دارد که همچون اقوام مهاجم جان و مال و حیثیت شهروندانش را تهدید کند از تمام ظرفیت‌های مشروع برای مقابله با آن بایستی استفاده شود که همراهی و کمک خواستن از غرب یکی از آن‌ها است.

دولتهای غربی حفظ ثبات و امنیت را به عنوان هدف خود در جهان و به خصوص منطقه خاورمیانه عنوان کرده‌اند و افزایش رفاه و بالا رفتن مشارکت سیاسی از طریق ساز و کارهای دموکراتیک را علاج بیماری بنیادگرایی اسلامی می‌دانند، حال باید پرسید که اگر این اهداف به درستی پیاده شود سودش عاید چه کسانی می‌شود؟ مسلما آن‌ها که از سنت روشنفکری ایران تبعیت می‌کنند می‌گویند که کشور های غربی خصوصا آمریکا برای منافع خودشان و ثبات بازارهای نفتی این اهداف را دنبال می‌کنند اما باز می‌توان پرسید که حفظ ثبات بازار های نفتی چه ضرری به ما می‌زند؟ اصلا تلاش چندین و چند ساله‌ی جمهوری اسلامی و سایر حکومت‌های هم‌پیمانش به همراه گروه‌های تروریستیِ گوش به فرمانشان در بر هم زدن موازنه قدرت در منطقه، ایجاد تلاطم در بازارهای نفتی و بحران‌افکنی‌های پی‌درپی چه سودی را عاید مردم کرده است؟

در جهان جدید منافع انسان‌ها آنقدر در هم پیچیده و به هم مرتبط است که بی‌تفاوتی به هر بحرانی در جهان می‌تواند دامن‌گیر تمام انسان‌ها شود. عقلانیت مدرن بر اساس منافع مشترک، کشورهای غربی را به این نتیجه رسانده است که رفاه و امنیت خود را در چارچوب امنیت کل جهان ببینند کما اینکه اگر در هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای آمریکا گروهی بنیاد گرا مثل القاعده و طالبان مسلط شوند و در افغانستان حکومت اسلامی تشکیل دهند اگر جهان اقدامی علیه آنها نکند این بی تفاوتی در فرو ریختن برج‌های دوقلو در نیویورک جلوه گر می‌شود. البته این مناسبات و واقعیتها به دیده تنگ ایدئولوژی‌های خاص‌گرا خوش نمی‌آید.

می‌توان این‌گونه در نظر گرفت که آنهایی که به دنبال تامین امنیت برای شهروندان، بالا بردن رفاه و روی کار آمدن حکومتی دموکراتیک مبتنی بر موازین حقوق بشر و اقتصاد بازار هستند می‌توانند با توجه به منافع و اهداف مشترک از کشور غربی کمک بخواهند و یا با آن‌ها در برابر حکومت‌ها دیکتاتوری همراه شوند. اما کسانی که این اهداف را منافی آرمان‌هایشان می‌دانند و به دنبال ساختن جهانی دیگر بر اساس ایدئولوژی‌های رومانتیکِ ناکجا آبادیشان هستند و به جای اولویت دادن به رسیدن به دموکراسی و رهایی از حکومت ظالم جمهوری اسلامی با نقابی پاسیفیستی به ستیز با دولت‌های امپریالیستی می‌اندیشند این همراهی را ننگین، خیانت به ملت و شرم آور می‌دانند.

.


۱-مرتضی مردیها،در دفاع از عقلانیت، چرا تاکید بر استقلال منافی واقع بینی سیاسی است
۲- مرتضی مردیها، ماهنامه‌ی آفتاب، از کجا آغار کنیم شماره ۲۳، اسفند  ۱۳۸۱
۳- همان

*چراغ آزادی

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large